inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای اسفند, ۱۳۸۵

 

بهاریه

سلام بهار! چقدر دلم برایت تنگ می شود. یادت می آید گفتی هوای خاکستر نشینان زمستانی را داری ؟ما که به باد رفتیم ، بهار! یادت می آید آن روز که   در خانه نقلی و کوچک خانوم جون – خدا بیامرز – بودم . خانوم جون داشت در اتاق تمیز میهمانخانه  نماز می خواند؛ همان اتاقی که روی پشتیهایش پارچه سفید کشیده بود و پرده هایش هم از پارچه های گلدار سفید بود و در یک گوشه آن عکس خانه خدا خود نمایی می کرد؟من نمازم را خوانده بودم و در اتاق نشیمن ، تلویزیون  ۱۴اینچ سیاه و سفیدش را روشن کرده بودم . خواننده ای که تا آن روز صدایش را نشنیده بودم در پشت تصویرهایی از گلهای زیبا ، ترانه ای را می خواند. یادت می آید بهار؟ یادت می آید چه می خواند؟ یادت می آید در آن سکوت پر دامنه ، چه حالی به من دست داد؟ می دانم خوب یادت هست که من برای اولین بار در زندگی ، معنی و مزه “مستی” را فهمیدم و چشیدم! بله ، من مست شدم از آن صدا و این ترانه :

 

آمد بهار جانها ، ای شاخ تر به رقص آ

 

چون یوسف از در آمد ، مصر و شکر به رقص آ

 

چوگان زلف دیدی، چون گوی در رسیدی

 

از پا و سر بریدی ، بی پا و سر به رقص آ

 

پایان جنگ آمد ، آواز چنگ آمد

 

یوسف ز چاه آمد ، ای بی هنر به رقص آ

 

تا چند وعده باشد ؟ وین سر به سجده باشد؟

 

هجرم ببرده باشد ؟ دنگ و اثر به رقص آ

 

کی باشد آن زمانی ، گوید مرا فلانی

 

کای بی خبر فنا شو ، ای با خبر به رقص آ

 

طاووس ما در آید ، وان رنگها بر آید

 

با مرغ جان سراید ، بی بال و پر به رقص آ

 

کور و کران عالم ، دید از مسیح مرهم

 

گفته مسیح مریم : کای کور و کر به رقص آ

                              

 

بهار ! یادت می آید ؟ تو هنوز نیامده بودی اما نشانه هایت آمده بودند! درختان شکوفه داده بودند و صدای گنجشکها ، پس از مدتها ، دوباره به گوش می رسید. مردم ، خانه ها را تکانده بودند ، همه جا تمیز تمیز شده بود و از مغازه ها  بوی عود و عنبر و از خانه ها بوی گلاب حلواهای شب جمعه آخر سال  می آمد . سر بازارها دیگهای سمنو گذاشته بودند و هر کس سبزه و ماهی می خرید ، حتما یک ظرف سمنو هم بر می داشت . کودکان دست در دست مادرانشان ، با خنده و شادی از مغازه های لباس فروشی بیرون می آمدند. پدران پولهای نو را لای صفحات کتاب خدا می خواباندند تا صبح عید ، آنها را به قیمت بوسه های خالصانه فرزندانشان بفروشند .همه منتظر بودند که تو بیایی. همه می دانستند که تو می آیی . همه خودشان را برای تو خوشگل می کردند. تو اما خودت نمی آمدی ! به جای خودت سبزه و گل و آب و طراوت و عطر و شادی و سرور و خنده و عیدی را می آوردی . فروردین می آمد و همه آنها می آمدند ، اما تو با اینکه بودی ٬ نمی آمدی! راستی چرا بهار ؟ ما که خودمان را برای تو زیبا کرده بودیم . بله می دانم شاید خودمان خیلی زیبا نبودیم وفقط لباسهایمان و ظاهرمان را قشنگ کرده بودیم ولی تو بگو ، آیا اینها را بجز برای تو می کردیم بهار؟!

 

آیا این همه کار ، جز از سر محبت ما به تو بود؟ بهار ! ما که دوستت داریم و می دانیم تو هم ما را دوست داری ، اما راز این پنهان شدن هایت را نمی دانیم. اینکه خودت را به ما نشان نمی دهی و فقط با زبان اشاره های سبز با ما سخن می گویی ، درک آن برای ما مشکل است .

 

بهار ! یک سال دیگر گذشت و باز هم تو نیامدی. یک سال دیگر گذشت و باز هم صدای پای نشانه های سبز تو به گوش می رسد. دوباره سال از نو و روز نوروز ! باز هم می خواهی ما را با درخت و گنجشک و عود و عنبر و ماهی و عیدی های پولکی آقاجون سرگرممان کنی؟ نمی خواهی امسال خودت را به ما نشان بدهی؟ ببین آغاز امسال هیچ خبری از عزا و سوگواری نیست . امسال آغاز بهار خورشیدی ما با آغاز ربیع قمری ما یکی شده است . امسال شادیهای ما خالص خالص است اگر تو بیایی. چه می شود که صدای در بیاید و وقتی در را باز می کنیم چهره دلارای خود خودت را – بهار- ببینیم؟ بیا و آقایی کن و سال جدید به جای پدر ، تو به ما عیدی بده . بیا و به میهمانی دلهای ما بیا و آنها را سبز  و خوشبو کن ، دست ما را بگیرو ببر تا آن بالا بالاها. ببر تا ابرها و آسمانها ، بگذار از آن بالا به زمین خدا نگاه کنیم . بگذار صدای تصنیف و ترانه ٬ تمام کوچه های شهر را بگیرد . بگذار همه مانند آن روز من ، مست شوند و همنوا با پرندگان ٬ آن ترانه را همخوانی کنند:

 

آمد بهار جانها ، ای شاخ تر به رقص آ

 

چون یوسف از در آمد ، مصر و شکر به رقص آ

 

………….

 

بهار ! من چشم به راهم .همه چشم به راهیم ؛  چشم به راه تو . خیلی دیر کرده ای . تو رو خدا این بار دیگر ما را با چیزهای خوب دیگر سرگرم نکن . ما خودت را می خواهیم ، خود خودت را :

” تورا من چشم در راهم

 

شباهنگام

 

که می گیرند در شاخ تلاجن ، سایه ها رنگ سیاهی

 

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

 

تو را من چشم در راهم

 

شباهنگام

 

در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

 

گرم یاد آوری یا نه

 

من از یادت نمی کاهم

 

تو را من چشم در راهم ……………………..

 
 

کدامیک غریب ترند؟!

اسم«امام غریب» را بر امام هشتم علی بن موسی الرضا«ع» گذاشته اند با این توجیه که ایشان از شهر و دیار خود دور افتاده اند، اما کیست که نداند غریبتر از امام حسن مجتبی«ع» کسی نیست ، کسی که در شهر و دیار خودش نیز غریب و مظلوم است .

بین زمان شهادت این دو امام ، یک روز فاصله است اما بین مزار آنها فرسنگها . و از آن بیشتر بین مظلومیت آنهاست که اولی در شهر غریب در میان مردمی که تمام جان و مالشان را فدای یک تار موی امامشان می کنند و رسم میهمان نوازی و ادب را در نهایت به جا می آورند و دومی در میان فشارهای حکومتی که حتی به قلیل محبان آن امام هم اجازه حضور بر سر مزارش را نمی دهد !

آنها که به حج مشرف شده اند ، دیده اند و اگر نرفته اند از دیگران شنیده اند که فرصت عرض ادب به ساحت چهار امام معصومی که در بقیع خفته اند دو نیمساعتی است که در صبح و عصر هر روز به علاقه مندان مردشان می دهند ، آن هم در حالی که بر دور مزار این چهار امام ، با فاصله ای چند متری دیواری آهنی کشیده اند تا مگر این فاصله ، دلها را از آنها دور کند . فرسنگها این سو تر ، در مشهد مردم ایران  از پیر و جوان ، زن و مرد ، روستایی و شهری ، از داخل و خارج کشور ، و جالبتر از همه شیعه و سنی و حتی ارمنی برای زیارت و پابوسی امام علی بن موسی الرضا «علیه آلاف التحیه و الثناء» با هر وسیله ای خود را به مشهد می رسانند تا مگر ساعاتی را در حرم شریفش بسر برند و حتی با نگاهی به گنبد و گلدسته های حرمش ، خود را از غم ایام رها کنند و به آرامش برسند و توشه ای برگیرند برای مدتهای مدید از زندگیشان.

اما این روزها مدینه ، غریبتر از همیشه است . در ایام دیگر سال که زائران و شیعیان و محبان ائمه بقیع در حج تمتع یا عمره حضور دارند ، فرصت عرض ادبی به ساحت آن بزرگواران دارند اما سالروز شهادت امام حسن مجتبی «ع» درست در زمانی است که موسم حج به پایان رسیده و ایام عمره نیز آغاز نشده است و بدین سان ، بقیع در سوت و کورترین ایام خود بسر می برد و بجز فرشتگانی که در آنجا پر می زنند و کبوترهایی که هیچ کس و هیچ دولتی نمی تواند مانع پروازشان شود ، هیچ خبری از زائران قبور مخروبه چهار اسوه آفرینش نیست ! و چه مصیبتی بالاتر ازاین ؟

سالروز شهادت پیشوایان بزرگ انسان : پیامبر اعظم «ص» و امام حسن مجتبی «ع» و امام رضا «ع» را  بر تمامی آزادگان جهان و مسلمانان بویژه خوانندگان خوب وبلاگم تسلیت می دهم.

«السلام علی محالّ معرفت الله و مساکن محبت الله و معادن حکمت الله و و حفظه سرّ الله و حمله کتاب الله و اوصیاء نبی الله و ذریه رسول الله صلی الله علیه و آله و رحمت الله و برکاته.»

 
نوشته بعدی »