من بی می ناب زیستن نتوانم !
هر چه صدای شجریان درکاست «رباعیات خیام »که توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تولید شده ، زیبا و اثر گذار و موسیقی فریدون شهبازیان کولاک است ، دکلمه شاملو به خاطر غلطهای فاحشی که در خواندن اشعار دارد آزار دهنده است . البته شاملو خود بعدها به این اشتباهات اعتراف کرد و گناه آن را به با عجله پر شدن کاست انداخت ! به هر حال به مناسبت سالروز بزرگداشت خیام چند رباعی زیر را با سلیقه خودم از دیوان او انتخاب کرده ام :
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
□
ای دل چو زمانه میکند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
□
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او میبینی دستی است که برگردن یاری بوده است
□
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست فردا همه از خاک تو برخواهد رُست
□
خاکی که به زیر پای هر نادانی است کفّ صنمی و چهره جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است انگشت وزیر یا سلطانی است
□
ساقی !گل و سبزه بس طربناک شده است دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است
□
می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مُل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است
□
افسوس که نامه جوانی طی شد و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب افسوس ندانم که کی آمد کی شد
□
تا راه قلندری نپویی نشود رخساره به خون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان آزاد به ترک خود نگویی نشود
□
هر راز که اندر دل دانا باشد باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد دُر آن قطره که راز دل دریا باشد
□
خشت سر خُم ز ملکت جم خوشتر بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینه خماری از ناله بوسعید و ادهم خوشتر
□
دی کوزهگری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل به زبان حال با او میگفت من همچو تو بودهام مرا نیکودار !
□
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس در پیش نهاده کله کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس ؟
□
جامی است که عقل آفرین می زندش صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین می زندش
□
من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید: « یک جام دگر بگیر» و من نتوانم !
□
یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید: از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم!
□
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
□
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است کالوده و پالوده هر خس بودن
□
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم ٬ برآرم یا نه
□
ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودی
…
