inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای مرداد, ۱۳۸۶

 

ای هفت گردون مست تو

از بس نوشته همسرم “مریم صباغ زاده ایرانی” درباره میلاد امام حسین “ع” که در کیهان پنجشنبه به چاپ رسید زیبا بود ، دلم نیامد که از آن در وبلاگم استفاده نکنم . البته ایشان خود وبلاگی دارد که در پیوندهای من هم به چشم می خورد اما از آنجا که او به هزار و یک دلیل که اولینش سوختن مونیتورمان هست امکان به روز کردن ندارد ، این نوشته او را در همین جا قرار می دهم :

همیشه از خودم می پرسیدم وقتی پدیده ای ، ما فوق قواعد همیشگی ، امکان وقوع می یابد ، در روند هستی ، چه تغییری ایجاد می کند ؟ به بخش کوچکی از سوال من ، استاد اخلاق در سال اول دانشکده جواب ساده و روشنی داد . او گفت : وقتی پلک زدن ما ، ذره ذره اجزای هستی را متاثر می کند ، یک اتفاق بزرگ ، شاید به دگرگونی ماهیت این ذرات بینجامد .

 

بعد ها او شاکی شد که من ذهنش را به سمتی که نباید ، مشغول کرده ام . بعدها من ماندم و آن بخش بزرگتر سوالی که ذهنم را به خود مشغول داشت ؛ تجسم این موضوع که بروز آن واقعه بسیار عظیم می توانست ماهیت ذرات را تغییر دهد ، کار مشکلی بود ! من چطور می توانستم یک شکل محسوس و مشهود برای این تغییر ناشناخته نامحسوس ، ترسیم کنم ؟ برای همین و به خاطر یافتن پاسخ پرسشم ، به هر دری زدم و از هر کسی پرسیدم . غافل از اینکه برای دستیابی به چنین پاسخهایی ، بایستی ” یکی نغز بازی کند روزگار – که بنشاندت نزد آموزگار” . آن وقت است که آنکه از راه رسیده ، می تواند ” از این رو ، به آن رویت بگرداند”                         ***

 

باز ما دور هم جمع بودیم ، در حسینیه ای که هر از گاهی و به مناسبتی در آنجا حضور می یافتیم . در آن روز اواسط بهار ، در آن عصری که داشت به سمت غروب می دوید ، در آن جمعی که بهانه این بارشان میلاد مسعود حسین “ع” بود ، ما روی ایوانی آب و جارو شده و مفروش به گلیم و گبه و خرسکهای دستبافت ، نشسته بودیم و چای می خوردیم .

 

اگر چه دور حوض ، پر بود از گلدانهای شمعدانی و عبایی که با بهاری شدن هوا ، آنها را به حیاط آورده بودند ؛ هوا هنوز سردی کوههای پر برف شمیران را داشت . این سرما را نرمه نسیمی که می وزید ، بیشتر می کرد . باد از لا به لای درختهایی با برگهای تازه شاداب می گذشت ، روی آجر فرش آب و جارو شده حیاط پخش می شد و برمی گشت رو به ما . آفتاب رسیده بود لب دیوار و کمی بعد ، در جایی پشت کوههای شمال تهران ، در حال غروب بود.

       

همان طور که هوا رو به تیرگی می گذاشت ، نور لامپهای ریسه چراغانی ، بیشتر خود می نمودند . ما در میان آنهمه سبز و زرد و آبی ، نشسته بودیم تا پیرمردی روحانی که آمده بود تا منبر برود و مدحی به تناسب میلاد بخواند ، کارش را شروع کند . بی شک من اگر هزار سال عمر طول و دراز داشتم که همه اش صرف حدس و گمان می شد ، هرگز به این باور نمی رسیدم که رمز گشای همه ناشناخته هایم ، آن پیرمردی باشد که حالا روی منبر سه پله قدیمی داشت از کرامات تولد حسین “ع” می گفت و از پر و بال سوخته فطرس و از شوکت عشق که می توانست بر شانه های آن مَلِک مفلوک ، ابزار پروازی بیافریند !

 

یکباره به خود آمدم . یا نه ! درست تر اینکه یکمرتبه از خود رفتم . در آن غروبی که رو به تاریکی می رفت و نور رنگین ریسه های چراغانی ، فضای خاموش و روشن مرموزی را در آن حیاط مصفا ، ایجاد کرده بود ، من دیگر به حرفهای ” آقا رضی” ِ مداح گوش نمی کردم . من به شنیدن نام حسین “ع” در خودم گم بودم و انگار داشتم به دنبال خودم می گشتم .

 

***

 

این سرگشتگی ، کار دیروز و آن روز نبود . با این حال و هوا از بسیار قبل ها ، آشنابودم . آنچه بر حیرتم می افزود ، تغییر ناگهانی همه آن چیزهایی بود که در اطرافم می دیدم . به گلدانها نگاه کردم که در ابتدای آن شب بهاری ، عطرشان را در هوا می پراکندند . به فواره ای که در میان حوض کاشی قدیمی ،  آب را پودر می کرد و به اطراف می پاشید . به درختهایی با ترکه های خیس و برگهای تازه شاداب و ریسه چراغها که با نسیم شبانگاهی به رقص آمده بودند . من می دیدم چطور وقوع پدیده ای بیرون از قواعد همیشگی ، می تواند کائنات را تحت تاثیر خود قرار دهد !

 

همچنانکه حالا ، با بردن نام حسین “ع” در سادگی یک بیت از یک شعر ، در آن شب میلاد ، زمین و آسمان مست شده  بودند . این مستی در آب و باغ وآجر هم بود. در آن جمع کوچک مشتاق و مسرور هم بود . و در صدای آقا رضی که آرام آرام اوج می گرفت ، آهنگین می شد و فرود می آمد !

 

نگاهی به آسمان آبی نیلی انداختم که آرام آرام داشت از ستاره پر می شد . تو گویی این شور و مستی ، به هفت طبقه  آسمان هم رسیده بود !

 

پ . ن : بالاخره به میمنت و مبارکی ایام بعثت پیامبر اعظم “ص” و اعیاد پر سرور شعبان ، به همت دوست بزرگوار جناب آقای محمد مهدی اسعدی قالب ما هم ، رنگ و لعابی دیگر یافت . وظیفه خودم می دانم در همین جا از زحمات چندین ماهه ایشان و نیز راهنماییها و زحمات خواهر خوبم خانم فاطمه ابوترابیان  تشکر و سپاسگزاری کنم .

 

از برادر گرانمایه و خوبم آقای تائبی هم که در روز تولدم ، قصد طراحی و اهدای قالب جدیدی برای وبلاگم داشتند و من به احترام آقای اسعدی که کار را شروع کرده بودند پیشنهادشان را نپذیرفتند ، صمیمانه تشکر می کنم .

 

یاد آوری می کنم ترانه ای که هم اکنون در روی وبلاگم قرار گرفته است ، از مجموعه “نیلوفرانه۲” انتخاب شده است که بر اساس شعری از شاعر بزرگ معاصر “قیصر امین پور” توسط آقای علیرضا افتخاری اجرا شده است .

 
 

احترام تاریخی به خبرنگار کیهان با گارد تشریفات ریاست جمهوری !

سلام به همه دوستان . مدتی بر اثر هک شدن پرشین بلاگ و نیز سفرکوتاه مدت من ، به روز شدن آب و آتش به تاخیر افتاد. امشب و در آستانه شهادت محمود صارمی و روز خبرنگار ، تصمیم گرفتم از میان خاطرات فراوان تلخ و شیرین دوران خبرنگاری خود ، یکی از بامزه ترینهایش را برای شما تعریف کنم و می دانم که شما از این خاطره شیرین ، لذت خواهید برد.

 

***

 

اواسط  دهه هفتاد بود شاید سال ۷۴ یا ۷۵ که آن موقع من قائم مقام سرویس سیاسی کیهان بودم و مسئولیت ارائه اخبار و گزارشهای حوزه هایی چون رهبری ،  ریاست جمهوری و وزارت امور خارجه را داشتم . در ضمن چند روزی هم بود که با مساعدت این و آن یک فولکس قورباغه ای مدل سال ۱۹۶۸ هم خریده بودم و از این بابت هم خیلی خوشحال بودم .

 

آن روز صبح ، خانم حمیرا حسینی یگانه که دبیر سرویس بود از من خواست تا ساعت ۱۰ صبح برای مصاحبه با – اگر اشتباه نکنم – آقای نجم الدین اربکان نخست وزیر ترکیه به همراه یک عکاس  به کاخ سعد آباد بروم . من گفتم : شما به عکاس بگویید که با راننده به آنجا برود من  با فولکس خودم می روم . خانم حسینی تعجب کرد. توضیح دادم که چون دو سه روز است که ماشین خریده ام برای اینکه هم لذت رانندگی را داشته باشم و هم دست فرمانم خوب شود می خواهم با ماشین خودم بروم ! خلاصه با کلی بالا و پایین کردن ، عکاس را با راننده به آنجا فرستادیم و من با فولکس خودم به سمت شمیران راه افتادم . وقتی به سر پل تجریش رسیدم و خواستم  وارد خیابان اصلی کاخ سعد آباد شوم ، دیدم که خیابان با حاجزهای میله ای بسته شده و ماموران مانع ورود من شدند . شیشه را پایین کشیدم و خیلی حق به جانب گفتم : من خبرنگارم و برای مصاحبه با آقای اربکان آمده ام . مامور مربوطه گفت : خبرنگارها باید از خیابان پشتی وارد شوند. حدس زدم که در ِ خیابان جنبی مربوط به ورود بدون خودرو باشد، به همین دلیل  گفتم : ولی من با ماشین آمده ام و باید از در اصلی وارد شوم . بعد اضافه کردم : می توانید با آقای یزدی ( که آن موقع مسئول روابط عمومی ریاست جمهوری بود  و حالا ظاهرا مسئول روابط عمومی مجمع تشخیص مصلحت نظام است ) تماس بگیرید و ماجرا را به ایشان بگویید. خیلی با تردید ، کارت خبرنگاری مرا گرفت و با دقت آن را ور انداز کرد و بعد با بی سیم با یزدی تماس گرفت و گفت : خبرنگار کیهان آمده و می خواهد از در خیابان اصلی وارد کاخ شود. یزدی هم به خیال اینکه من پیاده آمده ام گفت : اگر کارت به نام دژاکام است راهش بدهید. و مامور خیلی با تعجب و تامل، حاجز را بلندکرد و من وارد شدم . اما مسئله به همین جا ختم نشد ، چون چند متر جلوتر باز یک ایست بازرسی دیگر بود و با ز هم مانع ورود من شدند و باز هم من برایشان توضیح دادم که چون با ماشین آمده ام باید از این در وارد شوم و هماهنگی و مجوز هم توسط آقای یزدی در ایست بازرسی قبلی صورت گرفته است . آن مامور هم با کمی مکث و اشاره با دست به مامور قبلی و تایید او ، حاجز را بالا برد و من مسیر را ادامه دادم اما باز هم چند متر جلوتر باز هم یک ایست بازرسی دیگر . باز هم توضیحات من و قبول نکردن مامور و یک تماس دیگر با آقای یزدی و جواب او که مگر چند بار باید توضیح بدهم که اگر آقای دژاکام است راهش بدهید اشکالی ندارد و خلاص شدن از دست آخرین ایست بازرسی و بالاخره دیدن در ورودی که دو نفر از افسرهای یگان استقبال در سمت راست و چپ دروازه ورودی کاخ به احترام من ، سلام نظامی دادند و من با تعجب بسیار که تا حالا چنین احترامی به خبرنگاران آن هم در حوزه ریاست جمهوری بی سابقه بوده است وارد شدم . داخل کاخ ، مسیر پیچ در پیچ سنگفرشی  بود که درختان زیاد ، مانع از مشاهده تمام مسیر می شدند. من به همراه پیچهای این جاده سنگی می پیچیدم و در هر پیچ با چند سرباز تشریفات مواجه می شدم که به احترام من دستها را بالا می برند و سلام نظامی می دهند اما به محض دادن سلام ناگهان در چیزی بین تعجب و خنده می مانند چرا که انتظار ندارند که یک فولکس قورباغه ای خیلی قدیمی در جلویشان ظاهر شود ! این تعجب و خنده ، ده دوازده بار در پیچهای دیگر جاده سنگی کاخ تکرار شد و من هنوز نفهمیده بودم که ماجرا چیست .

 

جالبترین بخش قضیه هنگامی بود که من به جلوی کاخ  و همان فرش قرمز استقبال رسمی رسیده بودم و خواستم از افسر تشریفات  که آنجا ایستاده بود سوال کنم که ماشینم را کجا پارک کنم ! اما  قبل از اینکه چیزی بگویم با احترام جلو آمد و در ماشین را باز کرد و گفت : خوش آمدید ! پرسیدم ماشین را کجا… که گفت : اون وظیفه ماست . شما به داخل سالن تشریف ببرید و ماشین را به ما بسپارید ! با تعجب پیاده شدم و دیدم که افسر تشریفات سوار فولکس قورباغه ای من شد و در حالی که سرخ شده بود – شاید از این بابت که این بی ارزشترین ماشینی بود که در عمرش به پارکینگ کاخ منتقل می کرد و شاید کسر شانش شده بود – و در حالی که من هنوز با چشم ، او را تا محل پارک خودروهای چند صد میلیونی مسئولان و وزرای آن موقع دولت تعقیب می کردم ، پا بر روی فرش قرمز گذاشتم و وارد کاخ شدم .

 

دوستان خبرنگار و عکاس کیهان را خیلی زود پیدا کردم و با آنها وارد سالن مذاکرات و سپس وارد سالن مصاحبه مطبوعاتی شدیم و پس از طرح سوالات و پایان مذاکرات ، آقای یزدی گفت : حالا همه خبرنگارها سوار شوند تا به باشگاه ریاست جمهوری در خیابان فرشته برویم و ناهار را در آنجا صرف کنیم . من گفتم من با ماشین خودم آمده ام و می روم که سوارشوم . یزدی گفت : پس چرا از آن طرف می روی ؟ گفتم : چون ماشینم این طرف است .با تعجب گفت : چطور به تو اجازه داده اند از این طرف بیایی ؟! گفتم : خودت اجازه دادی ، مگر یادت نیست با تو تماس گرفتند ؟ یزدی و من تازه فهمیدیم که چه اتفاقی افتاده است . حالتش کاملا عوض شد و گفت : من فکر کردم تو پیاده آمده ای گفتم راهت بدهند ، نگفتند که با ماشین آمده ای . بعد گفت : بچه ها ! پس من هم با دژاکام می آیم . عکاس کیهان و یک نفر دیگر هم با ما آمد . وقتی به حیاط رفتیم و خواستیم سوار شویم رنگ از روی یزدی پرید . گفت : تو با این فولکس درب و داغون اومدی ؟! واقعا راهت دادند؟! گفتم : هم راهم دادند و هم برایم سلام نظامی دادند و هم در ماشین را برایم باز کردند و ….!

 

بچه ها تو ماشین نشستند و بعد گفتند : نوار موار چی داری؟ فکر می کنم نوار

 شمس الضحی” و” باغ ارغوان” سراج و” شد خزان” بدیع زاده و “بهارم دخترم از خواب برخیز” توی ماشین بود . اما یزدی رفت سراغ بهارم دخترم از خواب برخیز که ناگهان یکی از بچه ها که عقب نشسته بود داد زد : تقی ! جلوتو بپا .

 

که من سریع ترمز گرفتم . همه با هم خیس عرق شدیم . چون ماشین جلویی ماشین بسیار بسیار گرانقیمت دکتر حبیبی معاون اول آقای هاشمی رفسنجانی بود . یزدی گفت : می دونی فقط اگر به چراغ عقب این بنز زده بودی ، تمام زندگیت رو هم می دادی نمی تونستی خسارتشو بدی؟

 

خیلی آروم گاز دادم . این بار گارد تشریفات به همه ما سلام می داد و بچه ها هم خوش خوشانشان شده بود و زیر لب به شوخی  متلکی هم نثارشان می کردند. به سلامتی وارد میدان تجریش شدیم و رفتیم باشگاه ریاست جمهوری ، یک ناهار شاهانه هم خوردیم و با عکاس کیهان از بچه ها خدا حافظی کردیم و به روزنامه آمدیم .

     

 

وقتی رسیدیم خانم حسینی گفت : سوالهای خوبی کرده بودی . مثل اینکه با ماشین خودت که می ری بهتر خبرنگاری می کنی ! گفتم : به شرطی که همیشه مثل امروز به خبرنگارها احترام بگذارند.

 

***

 

روز خبرنگاررا  به همه دوستان و همکارانم در تمامی روزنامه ها و مطبوعات و خبرگزاریها بخصوص آنها که می کوشند در راه آرمانهای انقلاب اسلامی و خط امام و رهبر انقلاب و برای روشنگری و دستگیری از توده های محروم کشورم و آزادیخواهان جهان بخصوص جهان اسلام  قلم می زنند شادباش می گویم و امیدوارم که آن دنیا شرمنده شهیدانی چون محمود صارمی و اسیران آزاده ای  چون کاظم اخوان  نباشیم و حرمت بلند قلم را تا همیشه پاس داریم .