مهر ۲۳, ۱۳۸۶ در ۱۷:۵۳ · در دسته دستهبندی نشده
اواخر ماه مبارک بود که «مسعود شجاعی طباطبایی» عزیز زنگ زد و با صدایی گرفته و غمگین از آواره بودن یک خانواده در حوالی خیابان کارون و قصر الدشت خبر داد و گفت هر کاری می توانی بکن . خیلی تلاش کردم کامران نجف زاده را پیدا کنم اما موفق نشدم ، با دوستان دیگری هم که کاری از دستشان بر می آمد تماس گرفتم و آنها هم با گرفتن نشانی ، قول دادند .

دیروز دوباره مسعود زنگ زد . با توجه به گذشت زمانی در حدود ده روز از ماجرا حدس زدم که کار به خوبی و خوشی فیصله پیدا کرده است اما او گفت که هیچ کس کاری برای این خانواده که دو فرزند مدرسه ای دارند انجام نداده است و از اسکان موقت آنها در یک مسافرخانه خبر داد و باز هم گفت که اگر کاری از دست کسی بر می آید انجام دهد.
امروز در سایت «ایران کارتون» که بچه های کاریکاتوریست کشورمان متولی آن هستند عکسهای این ماجرا را دیدم و به نظرم رسید با توجه به اینکه خیلی از ماه خدا و معنویت سرشار آن فاصله نگرفته ایم ، لینک آن مطلب را در وبلاگ خودم بگذارم و از دوستان خوبم بخواهم که آنها هم لینک را در وبلاگهایشان بگذارند و اگر از دست خودشان یا دوستان و نزدیکانشان بر می آید کمکی کنند .
برای مشاهده همه عکسها اینجا را ببینید.
نظر ۳۶
مهر ۱۶, ۱۳۸۶ در ۱۳:۳۷ · در دسته دستهبندی نشده
۱- دیشب که باران آمد دوباره متولد شدی . یادت می آید خانه خانم جون که بودی وقتی باران می آمد از خوشحالی بالا و پایین می پریدی و خانم جون نمازش را می شکست ، استغفر اللهی می گفت و می گفت : بچه ! الان کتری روی علاء الدین را می اندازی روی خودت ؛ آروم بگیر ! و من آرام نمی گرفتم ، می رفتم توی حیاط ، کنار باغچه ای که رُز رَوَنده اش تا حیاط خانه حاج آقا بهشتی رفته بود و خیس خیس که می شدم خانم جون با همان چادر نماز خال خالیش می آمد و می گفت : اگه بچایی من جواب باباتو چی بدم ؟ بعد دستی به سرم می کشید و مرا توی اطاق می آورد و مجبورم می کرد که مشقهای فردایم را بنویسم و من می نوشتم . بعد از کمی ، وقتی چایی استکانی کوچکی را کنار خودم می دیدم یادم می آمد که باید خط تمرین کنم . و تمرین می کردم : اگر باران به کوهستان نبارد …

۲- دیشب که باران آمد زهرایت زنگ زد : بابا ! توی کیهان هم بارون میاد؟ می گویم : ای … نم نم میاد. می گوید : بابا ! اینجا اونقدر داره بارون میاد ، اونقدر تند میاد مث برف ! و من می خندم و او هم مثل زمانی که من کنار رُز رَوَنده حیاط کوچه تیموری شادی می کردم شادی می کند.
۳-دیشب که باران آمد دوباره هوایی شدی . آخر مدتهاست که هیچ خبری از باران نبود و تو چشم به آسمان می دوختی که : قاصد روزان ابری ! کی می رسد باران ؟ و تو در کوچه ای که برگهای زرد و خشک پاییزی اش حالا کاملا خیس شده اند و بوی خوشی به کوچه ساکت و آرام شهید علی حسینی بخشیده اند قدم می زنی . آسمان حالا نیمه باز شده است ؛ نیمی ابری است و نیمی پر ستاره . باران می آید و نمی آید . باز هم سرت را بالا می کنی و آسمان را نگاه که می کنی ، هم می خندی و هم بغضت می گیرد . نمی دانی خیسی صورتت از باران نم نم ابرهای شمیران است یا باران نم نم چشمانت . لبخند می زنی و رو به آسمان می گویی : سلام بر دوست …
نظر ۲۱