inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۸۷

 

بن گوریون راست گفته بود !

« دیوید بن گوریون » نخست وزیر رژیم اشغالگر قدس پس از گذشت سالها از اعلام رسمیت این رژیم جعلی و در پی پیروزیهای اسرائیل در جنگ شش روزه و جنگ رمضان ( یوم کیپور ) ، جمله ای دارد که بسیار قابل تامل است . او می گوید : « اسرائیل می تواند ۱۰۰ نبرد را ببرد و باز هم مشکلاتش باقی باشد ؛ اما اگر فقط یک نبرد را ببازد ، به معنی مرگ آن است »
این سخن « بن گوریون » را نباید ساده تلقی کرد. او بخوبی از ریشه های تاسیس رژیم صهیونیستی و ساختار و ساز و کارهای داخلی و خارجی آن آگاه بود و بر اساس یک برآورد منطقی و حسابشده این ارزیابی را کرده بود . البته او حق داشت وقتی پایان جنگ شش روزه ای را دیده بود که در آن تمام ارتشهای عربی به صورت متحد وارد عمل شدند و کاری از پیش نبردند و جنگ رمضانی را دیده بود که همان ارتشها به اضافه تجهیزات نظامی گسترده زمینی و هوایی شوروی هم موفق نشدند اسرائیل را به مرزهای ۱۹۶۷ برگردانند.

زندگی ننگین و سراسر جنایت نخست وزیر رژیم صهیونیستی در اوایل دهه ۷۰ میلادی خاتمه یافت و روزهایی را ندید که انتفاضه جوانان فلسطینی عرصه را بر اسلاف او تنگ کرد. او در زمانی مدیریت رژیم اشغالگر را به عهده داشت که دولت ایالات متحده در پی قطع نفت کشورهای اسلامی ، آشکارا جرئت حمایت سیاسی و نظامی از صهیونیستها را نداشت و فرانسه ژنرال دوگل ، زیرکانه می کوشید خود را به هر دو طرف ، بی تعهد نشان بدهد.

او و نظامیان اسرائیل در آن سالها – بجز در میدان جنگ – کمتر جسارت این را داشتند که به نسل کشی فلسطینیان دست بزنند چرا که مجبور بودند تا مدتها پس از تاسیس اسرائیل ، دست به عصا راه بروند و خود را بیشتر از آنچه بود با افکار عمومی مردم جهان در نیندازند.

بن گوریون نبوده است در زمانی که در فلسطین و لبنان در اردوگاهها و روستاهای کوچکی چون صبرا و شتیلا و قانا که تنها آوارگان یا کشاورزانی زحمتکش را در خود جای داده بود ، زنان و کودکان بی دفاع را فجیعانه قتل عام کردند و ندیده بود که تمام قدرتها بدون استثنا ، چشمان خود را بر روی این جنایات بستند و یا وقیحانه از آن دفاع کردند.

آیا پیروزی در آن شرایط سخت تر بوده است یا در این وضعیت ؟

سالها بعد ، در شرایطی که دولتهای عربی ، نه متحد علیه اسرائیل که متحد علیه رزمندگان مقاومت ضد صهیونیستی بودند ، رژیم پوشالی صهیونیستی از یک گروه از جوانان مسلمان لبنانی که ۳۳ روز تمام در مقابل همه تجهیزات مدرن زمینی و هوایی و دریایی قدرتهای جهان که به او حمله کرده بودند و آنها با توکل به خدا و قرآن و اسلام در برابرشان چون کوه ایستاده بودند ، شکست خورد ؛ نه از آن نوع شکستها و عقب نشینی های مقطعی چند روزه در جنگهای قبلی که آخرش با پیروزی صهیونیستها تمام می شد ؛ شکستی که دنباله آن ، سقوط پی در پی فرماندهان و وزیران مسئول در جنگ بود .

چهارشنبه عصر درست ۶۰ سال از آن « بعد از ظهر نحس » گذشت . ساعت ۰۳/۴ بعد از ظهر ۱۴ می ۱۹۴۸ ، نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی از فرط بی جایی در گالری نمایش یک موزه ، شورای ملی یهودیهای فلسطین را تشکیل داد و تاسیس دولت غرب خواسته اسرائیل را اعلام کرد و رژیمی را نیمه شب از بریتانیا تحویل گرفت .

شاید از چهارشنبه شب  تا حالا ، صهیونیستها شصتمین سال حیات نکبت بار خود را جشن گرفته باشند ، اما همه آنها خوب می دانند که تا طلوع صبح آزادی فلسطین چند صباحی بیش باقی نمانده است .

این یک شعار نیست ؛ اعترافی است که آن را بارها خاخامهای یهودی و حتی برخی روسای جمهور سابق آمریکا ( از جمله « جیمی کارتر » ) که اتفاقا با رای همان صهیونیستها و پس از پذیرایی مفصل آنها در سرزمین اشغالی به ریاست رسیده اند هم آن را تکرار کرده اند و تنها بن گوریون نیست که حسابشده – و آن طور که تاریخ نقل می کند با نوعی نگرانی و افسردگی – گفته است : اگر اسرائیل تنها یک نبرد را ببازد ، مرگ خود را رقم زده است .

     

این ناقوس مرگ ، اکنون مدتهاست که به برکت مقاومت جوانان دلاور حزب الله لبنان و منتخبان مردمی حماس در فلسطین و بسیجیان نهضت بیداری اسلامی به صدا در آمده است . ‌

 
 

مهربان ترین …

۱- تابستان شش – هفت سال پیش بود . در ساختمان بسیج خواهران شهرک شهید دقایقی داشتم درباره « ارزشهای خبری » صحبت می کردم که بنا بر اقتضای بحث ، به موردی استناد کردم . اینکه دقیقا درباره چه چیزی مثال آوردم یادم نیست اما این جمله خودم را خوب به یاد دارم که گفتم : « طرف ، چیزی در سن و سالهای ما ( اشاره به خودم و بچه های کلاس ) بود .» که ناگهان بمبی در کلاس منفجر شد  ؛ این بمب ، نه بمب خنده بود و نه بمب گریه و نه بمبهایی که معمولا تروریستها در انفجارات به کار می برند. این بمب ، انفجار جیغ ممتد و وحشتناک دختر خانمهایی بود که در کلاس حضور داشتند.
آن لحظه ، من ناگهان مانند کسی که دهها سال در خواب بوده است ، بیدار شدم . سرم سنگین شد و بعد که جیغ ترس و تعجب دخترها به خنده هایی ریز و  درشت تبدیل شد ، کمی به حال عادی برگشتم .
آن روز برای اولین بار – آری برای اولین بار – فهمیدم که من دیگر تقی ۱۶ ساله تا ۲۵ ساله نیستم . من بزرگ شده بودم !
۲- چند سال بعد – یعنی دو سه سال پیش – یک بار دیگر در تحریریه کیهان با صادق مهدی غفرانی نشسته بودیم و درباره کسی صحبت می کردیم . صادق از من پرسید : چند سالشه ؟ و من گفتم : در همین سن و سالهای خودمون . او هم با چهره ای بسیار شگفت زده پرسید : همسن و سالهای من و تو ؟! و این بار ، من به یاد آن جیغهای بلند در شهرک شهید دقایقی افتادم .

              
۳- من امروز صبح ، ۴۲ ساله شدم . از دیشب که بچه ها یک جشن کوچک تولد برای پدرشان گرفتند تا حالا ، لحظه لحظه هایم را به عبارت « ان الانسان لفی خسر » ی فکر می کنم که در سوره « عصر » آمده است .
تمام شب جمعه را به تماشای لطفهای بیکران خداوند به خودم در این دوره ۴۲ ساله گذراندم و بی بی انصافیهای گسترده و بی شماری که از جانب من به آن مهربانترین رفته است . درست یادم هست که در خلسه زیبای یک انگاره شیرین ، لبخند زده بودم که به خواب رفتم :

آن خدای مهربان ، هنوز هم هست . هنوز هم مهربان ترین است تا روزی که : رقص کنان برخیزم …

 
نوشته بعدی »