inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای مهر, ۱۳۸۷

 

عذابی به نام شُهرت

راستش وحشت کردم ؛ بد جوری هم وحشت کردم . حتی تصور این گونه آزار دیدن را هم نمی کردم . به کامران گفتم : چه جوری تحمل می کنی ؟ گفت : می بینی ؟ حتی با همسرم نمی توانم به یک پارک بروم تا کمی تفریح داشته باشم ؛ تمام لحظه های خصوصی زندگی من ، عمومی شده و دیگر دارم بد جوری کم می آورم .

راست می گفت : در این یکی دو روزی که با هم به بندر عباس رفته بودیم ، تمام لحظه هایی که در اسکله بودیم یا در بازارهای شیک یا بازارهای سنتی و در خیابانهای شهر پرسه می زدیم ، می دیدم که کامران ، در هیچ لحظه ای  راحت نیست ؛ یا به او سلام می کنند و او باید جواب سلام تک تک رهگذران را بدهد یا از او می خواهند همان کنار خیابان یا پاساژ با تلفن همراهشان عکس دو یا چند نفره یادگاری بگیرد ، یا امضایی بدهد . چند تا نوجوان سبزه و آفتاب سوخته بندر هم تا نجف زاده را دیدند ، اول او را به هم نشان دادند و گفتند : این همانیه که تو تلویزیون اخبار می گه ! راننده تاکسیی که ما را در شهر می چرخاند گفت : اینها بچه های خوب جنوب هستند دیگر . و آنها با شادمانی از این توصیف برای کامران جمله او را تکرار می کردند : ماها بچه های خوب جنوب هستیم ! یک خانم و آقای جوان هم مثل چندین نمونه دیگر تا کامران را دیدند از ما جلو زدند و مرتب بر می گشتند و با رضایت او را نگاه می کردند ؛ رضایتی آنگونه که شاید یکی از لحظه های بزرگ زندگی خود را شکار کرده بودند . البته برخورد نجف زاده با همه مخاطبان ، بسیار خوب بود و کمترین واکنشی که نشاندهنده بی اعتنایی یا بی ادبی باشد در او ندیدم . بی اعتنا ترین آدم هم  خانمی بود  که توی فرودگاه کارت پرواز مسافران را پاره می کرد. او تا چشمش به کامران افتاد ، رو به بقیه مسافران کرد و گفت : این بیست و سی ها هم نمی آیند یک بار از ما گزارش تهیه کنند تا ببینند ما چه کار سختی داریم !

        

زندگی با شهرتِ زیاد ، و الان فکر می کنم حتی با شهرتِ کم ، بسیار بسیار بیشتر از آنچه لذت بخش باشد ، آزار دهنده و خوره روح است .

درد دلهایی که کامران توی هواپیما با من می کرد بیش از آن چیزی است که می توانم در اینجا بیاورم ، تنها می توانم پیشنهاد کنم شما هم مثل من از خدا بخواهید  هیچ گاه به عذاب شهرت دچار نشوید . الان برای من زندگی در گمنامی بسیار بسیار شیرینتر و لذتبخش تر از گذشته شده است . 

 
 

زیبا شناسی

در اوج مطالعه مصاحبه شبکه تلویزیونی بریتانیا با ادوارد سعید هستم که درست یک هفته قبل از مرگش انجام شده است . صدای راحیل از راهرو می آید که با مادرش بحث می کند:

- ما چرا باید به زور لباسهایی که مال پونصد سال پیشه بپوشیم ؟

صدای زهرا – دختر کوچکم – به اعتراض بلندمی شود :

- اصلا هم این طور نیست . خودم تو دایره المعارف کودکان دیدم که لباسهای پونصد سال پیش خانومهای انگلیسی خیلی قشنگتر از لباسهای حالاشونه ؛ اون دامن پُف پُفیا !

   

کتاب را می بندم و می آیم زهرا را می بوسم .

 
نوشته بعدی »