inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای مهر, ۱۳۸۸

 

که از بالا بلندان شرمسارم !

نه اینکه توی قانون ، چیزی دربارۀ‌ ممنوعیت حمل بار یک وانت بار توسط موتور سیکلت چیزی ننوشته باشند ، نه اینکه توی پایتخت به این درندشتی وانت بار پیدا نمی شود ، نه اینکه حتی صاحب و راکب دوم این موتور سیکلت از این مسائل خبر نداشته باشد ، نه اینکه سر چهار راه اسلامبول ، سه چهار نفر از برادران مامور راهنمایی و رانندگی حضور فیزیکی نداشته باشند ، نه ؛ اما مسئله این است که اگر همه موارد فوق ، طبق روال صحیح خودش انجام می شد ، عکس روز امروز کیهان را شما می آمدید تهیه می کردید ؟!

 
 

تهران – تابستان ۱۳۷۱

توی اطاق جای سوزن انداختن نبود . آنقدر از فامیلها و خانمهای دوستانم آمده بودند برای عیادت مریم که دیدم اگر توی اطاق باشم ،‌ هم آنها اذیت می شوند و هم ، هم اطاقی همسرم و سر و صدای مسئولان بخش هم در می آید .

آمدم توی راهرو . ایستادم و نفسی تازه کردم . چشمم افتاد به دو نفری که تکیه داده بودند به دیوار راهروی بیمارستان خاتم الانبیا “ص” و نشسته بودند و هر دو نفرشان سرشان را سوگوارانه گرفته بودند میان دو دستشان و حالتی که نگرانم کرد.

حدس زدم که باید اتفاقی افتاده باشد . در شک یک و دو بودم که سوالی بکنم و اگر کاری از دستم بر می آید و یا اگر لازم است ابراز همدردیی بکنم ، اما نمی دانستم که آیا این کار فضولی حساب می شود یا همدردی !

کمی این پا و آن پا کردم و مدتی تامل ، ‌تا اینکه سر آخر دل را به دریا زدم و جلو رفتم و با دستم به بازوهای در هم رفته یکی از آن سبیل کلفتها زدم و گفتم : ببخشید ! مشکلی پیش آمده است ؟ کاری از دست من بر می آید ؟

- نه آقا ! یک مسئله خصوصی است .

 کار زائدی کرده بودم .  نباید در مسائل شخصی مردم دخالت می کردم . اما فرد دوم فوری به زبان آمد و گفت : خانوم  ِ برادرم ( به همان نفر کنار دستی اش اشاره کرد) باز هم دختر به دنیا آورده است !

نمی دانم به چه دلیل هضم جمله او برایم سخت بود ، پرسیدم : همسر ایشان فرزند دختر به دنیا آورده اند ؟ خوب پس چرا ایشان ناراحت است ؟

جواب داد : آخه ، دو دفعه قبلی هم دختر به دنیا آورده است !

تازه آنموقع صدای گریه زنی تنها را از اطاق بغلی شنیدم که لابد به خاطر این گناه و ذنب لایغفر ، به سوگ نشسته بود .

واقعا شگفت زده شده بودم . باور نمی کردم که در این دوره و زمانه هم باشند کسانی که از داشتن دختر احساس ننگ و نفرت بکنند. گیج شده بودم و مانده بودم چه جوابی به آن دو بدهم .

زن دایی و خواهر خانوم و خانوم آقا فرهاد و همکلاسی دانشگاهم خانم حسینی یگانه و بقیه دوستان و آشنایان یکی یکی اطاق همسرم را ترک می کردند و به من که هنوز توی آن  راهروی تاریک مانده بودم تبریک می گفتند :

مبارک باشه آقا تقی . ان شاء الله سایه شما و مریم خانوم همیشه به سرش باشه . دختر خیلی نازیه . بیشتر به شما رفته و …

و من هنوز از لرزش آن زلزله چند ریشتری چند دقیقه پیش آرام نشده بودم که یکی از خانومهای پیر فامیل هم از اطاق خارج شد :

- مبارک باشه تقی جون ! عیبی نداره . ایشالّا بچه دومتون پسر می شه . غصه نخور !!

 

میلاد فرخنده بانوی بزرگ ایران خانم فاطمه معصومه “س” و روز دختر  بر دو دختر گُلم “راحیل” و “زهرا” و بر همه دختران خوب کشورم خجسته باد.

 

پانوشت بی ربط و صرفا برای ثبت برای خودم : مصاحبه خبرگزاری فارس با من درباره دور جدید سفرهای استانی دولت .

 
نوشته بعدی »