inicio mail me! sindicaci;ón

سفر

مدیر مسئول کیهان مرا به اطاقش صدا می کند و در را می بندد . پس از کمی حال و احوال ، می رود سر اصل مطلب : گذرنامه داری ؟

- بله . اتفاقا سال پیش که با بچه های دفتر تحکیم به آفریقا رفتیم گرفتم و حالا حالاها اعتبار دارد . چطور مگه ؟

- اگر بتوانی تا ساعت ٢ بعدازظهر این مدارکی که می گویم آماده کنی ، می روی حج .

- حج ؟ شوخی می کنید آقای نصیری . من و حج ؟

- نه ، شوخی نمی کنم . فقط این کاغذ را بردار و سریع مدارک را آماده کن . تا ساعت ٢ بیشتر وقت نداری .

با گرمی به مدیر مسئول جوان کیهان دست می دهم و سوار دوچرخه کورسی ام می شوم . از خیابان فردوسی تا پل امیر بهادر را شاید ۵- ۶ دقیقه ای پا می زنم . کوچه شریعت ، زنگ در خانه قدیمی عمه خانوم  و پشت بندش هفت هشت بار در زدنهای محکم . مریم در را باز می کند .

- چرا نفس نفس می زنی تقی ؟

- یک خبر خوب . اگر بگویم باور نمی کنی .

- می دانم . می خواهی بروی حج !

خشکم می زند . تو از کجا می دانی ؟ من خودم چند دقیقه پیش باخبر شدم .

- دیشب خواب حج رفتن تو را دیدم . صبح خیلی زود رفته بودی و من فرصت نشد خوابم را برایت تعریف کنم .

***

ما خبرنگاران بر خلاف دیگر کاروانها روحانی نداریم و حل مشکلات فقهی و اطلاعات تاریخی این ایام و این جاهای مقدس را مجبوریم که به طور تصادفی از روحانیانی که در غذاخوری یا در راه می بینیم بپرسیم . البته بعدها با روحانی بزرگواری رفیق می شویم که تا آخرین لحظات این سفر ، حاضر نیستیم دمی از او دور شویم و او کسی نیست جز آیت الله “علی دوانی” که با مهربانی و سعه صدر فوق العاده اش به همه سوالات شرعی و تاریخی ما پاسخهای مکفی و دقیق می دهد . اما تا آن روز و البته بعد از آن ، روزی یکی دو بار به بچه های نشریه زائر سر می زنم . محل اقامت خبرنگاران مطبوعات و خبرگزاری ، یک ساختمان با بعثه فاصله دارد . اما نشستن و همصحبتی با بچه های “زائر” حال و هوای دیگری به من می دهد بخصوص با “مجید قادری” ( همان پدر عروسکهای دارا و سارای کانون ) که جزو حلقه ای است که در تهران ، مرا و همسرم را با روحانی عارفی در منطقه چیذر تهران آشنا کرده است و هر هفته به همراه مجید مجیدی ، سید مرتضی آوینی ، سید حسام الدین سراج ، محسن نفر ، محسن چینی فروشان ، سید مهدی شجاعی و چند نفر دیگر خدمتشان می رسیم و از سخنانش من لذت و دیگران بهره می برند .

 مجید هر بار نکته و نکاتی را یاد آور می شود تا از این سفر معنوی و تاریخی بیشترین توشه را بردارم . نکاتی درباره طواف ، نمازهایی که خاص این زمان و این مکان است ، ختم های قرآن و … اما نکته ای که همواره تذکر می دهد این است که “آقا” هر سال در این مراسم حضور دارند و به هر کس می بینی با مهربانی نگاه کن شاید او همان “آقا”ی ما باشد . او تاکید می کند که همه ما ، “حضرت” را در روز “عرفه” می بینیم اما ایشان را به جا نمی آوریم و نمی شناسیم .

کار من شده است دقیق شدن در چهره ها و رفتارهای حاجیان . اما می دانم این کار  همچو منی نیست که سعادت داشته باشم امامم را درک کنم . با این حال در روز عرفه دقیقتر می شوم . حاج محمود آقا مرتضایی فر مجری مراسم عرفه است و اعلام می کند دعای عرفه امسال را حضرت آیت الله مشکینی قرائت می کنند . دلم هُری می ریزد .

         

آیت الله مشکینی از کسانی است که این سالها عجیب با روح و جان من بازی می کند . آیت الله مشکینی برای من بیش از آنکه روحانی و فقیه وارسته و عضو مجلس خبرگان و مناصب رسمی دیگر باشد ، عالم عارفی است که فقط حرف زدنش دل مرا از دنیا می کَنَد و سرشار از معنویات می کند . کافی است که در ابتدای دعای عرفه ، چند کلمه ای با ما حاجیان صحبت کند تا خیلی راحت اشک همه در این موقعیتی که دلها هم آمادگی دارد جاری شود چه رسد به آنجا که او با آن گفتار آرام و دلنشینش با حجت خدا امام زمان “عج” هم سخن بگوید تا ما که سخنان او را می شنویم تصور کنیم که عاشقی با معشوقش عشقبازی می کند .

شاید معنی بسیاری از فرازهای دعای عرفه را متوجه نشوم اما مهم نیست زیرا این عبارات وقتی از زبان آیت الله مشکینی این معلم بزرگ اخلاق بیرون می آید ، گویی ما را به ژرفای معانی بلند این دعا می برد . اواسط دعا بلند می شوم و خودم را به جایی می رسانم که آیت الله مشکینی مشغول خواندن دعاست . مردی نحیف که حوله سفیدی ، تَنَش را پوشانده است و اشک می ریزد و دعا می خواند . در کنارش آقای محمدی ری شهری و دیگر روحانیانی نشسته اند که بعثه رهبر انقلاب را مدیریت می کنند .

  

به مجرد اینکه دعا تمام می شود ، ناگهان تمام حاجیان از جای برمی خیزند تا به سرعت خود را به مشعر الحرام برسانند تا شب را در آن بیتوته کنند. فضا عوض می شود . تمام توصیفاتی که از روز قیامت می کنند که انسانها از قبرها بر می خیزند و با کفنهای سفید وحشت زده هستند ، در این غروب مجسم می شود . انسانهایی که با نوعی هول و ولا با لباسهای سفید احرام این سو و آنسو می روند و من در این میان به چشمهای حاجیان خیره شده ام . در اوج وحشت و هول ، در این سفر و این  قیامت مثالی ، همگی دنبال کسی می گردند …

 

 

پانوشت : این مطلب برای “هیئت وبلاگی سبو” و با دعوت “عطش شکن” نوشته شده است . این هم جدول برنامه هیئت .

توضیح ضروری : برای این جور برنامه ها و دعوتها و بازیهای وبلاگی پیشاپیش ، من یکی پایه ام ، حتی اگر بضاعتم در نوشتن مطلب مثل همینی باشد که خواندید.

میخواهید نظر یا پاسخی به نوشته بدهید ؟