inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای خرداد, ۱۳۸۶

 

شهر سرشار از شادیها – یادکردی از یک حماسه بزرگ

برای نوشتن  درباره خرمشهر قصد داشتم مطلب «روزی که شهر سرشار از شادیها شد» را که ۱۷ سال پیش از زبان یک خرمشهری در کیهان نوشته بودم بیاورم اما آن نوشته در آرشیو مطالب من در کیهان نبود. امروز همه جا را زیر و رو کردم و آن را یافتم . می دانم سالروز این فتح بزرگ گذشته است اما باز هم می دانم که قضای هر کار خیری بی ثوابی از جانب خدا نیست !

مطلبم طولانی است و من بخشهایی از آن را به نقل از کیهان ۲/۳/۱۳۶۹ نقل می کنم :

… چیزی به ساعت ۳ نمانده است که ناگهان صدای مارش پیروزی را از بلندگوهای آرام پارک پخش می کنند و بی اختیار لبخند و اشک من در هم می آمیزد .با مردم فریاد می کشم : قلب امام شاد شد – خونین شهر آزاد شد.

چیزی نمی گذرد که روز نامه ها در دست مردم تابلو می شود . مردم می خندند. من می گریم . یاد روزهایی می افتم که پشت دیوارهای شهر داری ، آخرین حماسه ها آفریده می شد. مردم نقل و شیرینی بر سر هم می ریزند و می خندند. و من می گریم که عروسی خواهرم با خمسه خمسه ها و خمپاره های دشمن بع عزا تبدیل شد .

یک روحانی در میان غوغای اشتیاق مردم بالای دستها می رود و شعار می دهد و من «شریف» شیخ شهید شهرمان را به یاد می آورم که بر جنازه هر شهیدی فرو می آمد ، می بوسیدش ، چشمهای بازش را می بست ، چپیه خونینش را از گردنش باز می کرد و صورتش را می پوشاند.

بچه ها پلاکارد بزرگی نوشته اند . از درختهای پارک بالا می روند تا آن را بر منظر چشمان منتظر مردم بنشانند و من فراموش نمی کنم نخلهایی را که می شکستند ، فرو می افتادند ، اما آخ نمی گفتند…

گلهای سفید پارک را کنده اندو به هم هدیه می دهند و من به یاد می آورم که چکمه های بعثیان ، گلهای قرمز «هفت بندی» و گلهای زرد « جنگلی» را در کناره های خیابان «جنت آباد» نابود کرده بود…

بلمرانها در سر تا سر رود کارون می راندند و به پل که می رسیدند ، پیاده مان می کردند. آن روز با برادرم به بازار سیف رفتیم . کیف و دفتر و قلم خریدیم . فردا باید برای اولین بار به مدرسه می رفت ؛ همان روزی که خواهرم عروسی می کرد و ما همه خوشحال بودیم . اما چه شبی بود آن شب … فردایش زنگ هیچ مدرسه ای نواخته نشد و برادرم به مدرسه نرفت و خواهرم هیچ گاه همسرش را ندید . رادیو مرتب پیام می داد و از مردم می خواست برای اهدای خون به بیمارستان مصدق بروند. پاییز درست از اولین روز شروع شده بود!

هر ماشینی که از طرف شلمچه می آمد خبرهای خوشی می آورد: بچه ها قیامت به بپا کرده اند، عراقیها تاب مقاومت ندارند. و ما چه مقاومتی کردیم :

شهر که از زنها  و بچه ها خلوت شد، بچه ها ایستادند. امام پیام داده بود:«باید همه افرادی که قدرتمند هستند، آنهایی که در سرحدات هستند، آنهایی که در مثل خرمشهر و مثل اهواز و مثل آبادان و اینها هستندپافشاری کنند ،‌نگذارند از شهر خودشان بیرون بروند. اسلام گفته است شما باید پایداری بکنید. » و ما ایستادیم .

و چگونه ایستادیم . می گریستیم و مقاومت می کردیم ، خون دل می خوردیم و می ماندیم . محمد جهان آرا دیروز گفت : سپاه خرمشهر تمام ژ- ۳ هایش به ده تا نمی رسد . به او گفتیم : آقا سید ! تقاضا کن . و او گفت :هر چه با دفتر رئیس جمهور تماس می گیرم ، می گویند… و گریه امانش نمی داد.

       

کنار شط قدم می زدم . بچه ای در آن گرما از تشنگی له له زده و جان داده بود. دفنش که کردیم روی کاغذی نوشتیم : یا ابا عبد الله ادرکنا ! و کوبیدیمش بر خاک . اگر این کوچکترین شهید مقاومت ما باشد،‌احمد شوش ، اقبالپور ، خیاط زاده و کاظمی بزرگترهای آن است و بعدها «محمد جهان آرا» بزرگترینشان . هم او که در زندان ستمشاهی نوشت :«من معتقدبه ولایت فقیهم و مرجع من آیت الله خمینی است .»این را در آن سالها گفته بود!

… بچه ها روزهای آخر به جهان آرا از گوشه دیگر شهر بی سیم زدند که شهر دارد سقوط می کند . محمد گوشی بی سیم را از بغل صورتش پایین آورد و گفت : باید مواظب باشیم ایمانمون سقوط نکنه .و ایمانمان سقوط نکرد که امروز غریو پیروزی و بهجت را در چهره تمامی مجاهدین اسلام می بینیم.

…دیروز حتما بازار شهر خالی ، ویترینها خالی ، شیشه ها شکسته ، گلهای کاغذهای دیواری وارفته و افتاده بوده است . صندلیها رها شده و واژگون و امروز حتما صبح که دمیده است ، نسیم خنک بهاری در خیابان فردوسی وزیده است و بچه ها پا به شهر گذاشته اند و جای جای آن را غرق بوسه ساخته اند:آنجا که نخلش سر به سوی عرش دارد – در هر قدم گام شهیدی نقش دارد.

…اخبار آغاز می شود . رزمندگان را می بینم و شادی در دلم جوانه می زند و شهر را می بینم و غم سراسر وجودم را فرا می گیرد. گزارشگر تلویزیون می گوید : در هیچ نقطه شهر جای سالمی پیدا نمی شود وشهر به ویرانه ای تبدیل شده است .

تلویزیون تصویر امام را قاب گرفته است و پیام رهبر را به ملت ایران پخش می کند: … و آنان فوق تشکر امثال من هستند . آنان به یقین مورد تقدیر ناجی بشریت و برپاکننده عدل الهی در سراسر گیتی روحی لتراب مقدمه الفدا می باشند…

… و باز این من هستم و خاطره پل خرمشهر ، بلمرانهای اروند و کارون ، کارگران شیلات ، مسجد جامع ، نخلهای استوار و بلند، یاد حاج آقا شریف ، شهناز حاجی شاه ، سردار شهید سید عبدالرضا موسوی و مجاهد شهید سید محمد علی جهان آرا.

آوای کویتی پور در گوشم می پیچد: ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته – خون یارانت پر ثمر گشته …

هق هق گریه راه بر خاطره هایم می بندد.

                                                                    تهران – بهار ۱۳۶۹ خورشیدی

پ .ن: عنوان نوشته «شهر سرشار از شادیها» برگرفته از پیام امام خمینی به مناسبت آزادسازی خرمشهر است .

 
 

حق فخر الدین ، این نبود…

                                                          

فخرالدین حجازی هم رفت . مردی که بیماری سالهای اخیرش باعث شده بود همگان بهانه خوبی برای فراموش کردنش داشته باشند ! و او را با گلایه هایی که از چند سانتیمتری حنجره مقدسش فراتر نمی رفت تنها گذاشتند.

 

فخر الدین حجازی هم رفت تا تنها یاد فریادهای بلندش و صدای رسایش را علیه رژیم شاهنشاهی پهلوی و سربازان بعثی در ذهن بسیاری از ما باقی بماند . اما آیا فخر الدین حجازی تنها همین ها بود؟ انصافا فخرالدین حجازی را باید تنها با سخنرانیهای حماسی و شور آفرینش شناخت ؟!

 

حجازی پیش از آنکه یک سخنران قهار و تاثیر گذار باشد یک متفکر و دانشمند فرهیخته بود که اتفاقا در عرصه دانش و فرهنگ بسیار عمیق بود و احساسات صرف در آن حوزه در نزد او کمتر جایی داشت . مطالعات عمیق و ریشه دار و دیرینه او در موضوعات مختلف دینی ، سیاسی ، تاریخی اعم از تاریخ ایران و جهان  ، قرآن شناسی ، جامعه شناسی و … از او یک چهره فرهنگی استثنایی ساخته بود که اگر به آنها حضور در محضر بزرگانی چون مرحوم استاد محمد تقی شریعتی و نیز همنشینی و انس با شخصیتهایی چون دکتر شریعتی و استادمحمد رضا  حکیمی و … را هم اضافه کنیم در می یابیم که چنین کسی تا چه حد در محیط آگاهیهای دینی و فعالیتهای انقلابی ریشه داشته است .

 

نکته دیگری که متاسفانه درکنار تسلط خیره کننده  مرحوم فخر الدین حجازی به فن سخن و خطابه  مغفول واقع شده است ، تبحر شگفت او در عرصه قلم و نویسندگی است . بافت داستانی و توصیفات عمیق در  نوشته های او به همراه عمق و ژرفای مفاهیم و بلندی و وسعت نگاه و دیدگاه او در تبیین مسائل و موضوعات از نکاتی است که انصافا وی در آنها چیره دستی داشت به گونه ای که مقالاتی که وی گاه گاه در روزنامه های کیهان و اطلاعات می نوشت از معدود مقاله های به یاد ماندنی و در عین حال حرفه ای آن سالهای  مطبوعات ایران به شمار می رود:

 

“نام کوچه مان در سبزوار “کوچه خانها” بود و ما که زندگی فقیرانه ای داشتیم محصور بودیم بین خانها : فتحعلی خان ، خسرو خان ، سیف الله خان ، محمد رضا خان مقانلو ، امیر حسن خان و میرزا محمد علی خان امیری . حسینیه ای در نزدیکی خانه مان بود مخروبه و پشتش خانه بزرگی بود که وقف حسینیه بود و این حسینیه ، باغها و املاک وقفی داشت در دهکده ابارش و جاهای دیگر . ما بچه ها روزها می دویدیم توی حسینیه مخروبه و در غرفه هایش می جهیدیم و بازی می کردیم در طبقه بالا اطاقی بود درش قفل و ما از لای در علمها و کتلها و بیرقها و چادر حسینیه را به زحمت می دیدیم و قفل در را می بوسیدیم . مادرم می گفت اینجا …”

 

حجازی به شعر و سرودن نیز احاطه داشت و معدود شعرهای منتشر شده وی که درباره جبهه های دفاع مقدس ، امام خمینی ، شخصیت زن و … نشان از کارکشتگی او در این وادی نیز می دهد:

 

من حیرت زده در حسرت والایی تان

 

پای من را نبود قدرت همپایی تان

 

پرتو اختر رخشان به گریبان شماست

 

چشم خورشید بود خیره به زیبایی تان

 

نیست پوشیده ز چشمان شما شاهد غیب

 

آفرین باد بر این بینش و بینایی تان

 

موج اندیشه کشاندید به دریای هنر

 

عقل کی پر زده بر اوج نکو رایی تان

 

الحق این عشق که بر جان شما شعله کشید

 

اخگر افکند به آتشگه شیدایی تان …

 

***

 

فخر الدین حجازی به نشر فرهنگ اسلامی و انقلابی توجهی اکید داشت و به همین دلیل موسسه انتشارات بعثت را بنیانگذاری کرد و از این رهگذر به عرضه بسیاری از نوشته های ارزشمند و اصیل  و تکلیف زا  در زمینه های دینی و انقلابی و تاریخی و تربیتی  همت گماشت .

 

این مرد بزرگ همچنین به قشر دانشجویان بسیار دل بسته بود. وی بعد از آیت الله خامنه ای که آن روزها امام جمعه تهران و بعد ها رئیس جمهورشدند کسی بود که بیشترین حضور و سخنرانی و پرسش و پاسخ را در مسجد دانشگاه تهران داشت . با این حال پیوسته در این دیدارها گلایه ها و اعتراضهای جدی خود را به دانشجویان پنهان نمی کرد و از آنان می خواست با بینش و بصیرت بیشتر در عرصه های سیاسی – اجتماعی روز حضور و موضعگیری داشته باشند و گاه می گفت من از شما دانشجویان راضی نیستم !

 

درباره فخر الدین حجازی این مرد بزرگ عرصه قلم و سخن ، گفتنی ها بسیار است . اما نکات بیشتر را برای وعده ای دیگر شاید برای اربعین درگذشت او می گذارم و از دوستان گرامی می خواهم اگر نکته ناگفته یا خاطره ای از او  دارند در قسمت نظرها برای عرضه به کسان دیگر یادداشت کنند.

 

تنها یک نکته و این حرف نهفته در درون خودم را می نویسم و می گذرم که حق حجازی این نبود که در این چند روز اخیر گذشت …

 

 

 
نوشته بعدی »