مرداد ۲۶, ۱۳۸۶ در ۱۵:۲۸ · در دسته دستهبندی نشده
از بس نوشته همسرم “مریم صباغ زاده ایرانی” درباره میلاد امام حسین “ع” که در کیهان پنجشنبه به چاپ رسید زیبا بود ، دلم نیامد که از آن در وبلاگم استفاده نکنم . البته ایشان خود وبلاگی دارد که در پیوندهای من هم به چشم می خورد اما از آنجا که او به هزار و یک دلیل که اولینش سوختن مونیتورمان هست امکان به روز کردن ندارد ، این نوشته او را در همین جا قرار می دهم :
همیشه از خودم می پرسیدم وقتی پدیده ای ، ما فوق قواعد همیشگی ، امکان وقوع می یابد ، در روند هستی ، چه تغییری ایجاد می کند ؟ به بخش کوچکی از سوال من ، استاد اخلاق در سال اول دانشکده جواب ساده و روشنی داد . او گفت : وقتی پلک زدن ما ، ذره ذره اجزای هستی را متاثر می کند ، یک اتفاق بزرگ ، شاید به دگرگونی ماهیت این ذرات بینجامد .
بعد ها او شاکی شد که من ذهنش را به سمتی که نباید ، مشغول کرده ام . بعدها من ماندم و آن بخش بزرگتر سوالی که ذهنم را به خود مشغول داشت ؛ تجسم این موضوع که بروز آن واقعه بسیار عظیم می توانست ماهیت ذرات را تغییر دهد ، کار مشکلی بود ! من چطور می توانستم یک شکل محسوس و مشهود برای این تغییر ناشناخته نامحسوس ، ترسیم کنم ؟ برای همین و به خاطر یافتن پاسخ پرسشم ، به هر دری زدم و از هر کسی پرسیدم . غافل از اینکه برای دستیابی به چنین پاسخهایی ، بایستی ” یکی نغز بازی کند روزگار – که بنشاندت نزد آموزگار” . آن وقت است که آنکه از راه رسیده ، می تواند ” از این رو ، به آن رویت بگرداند” ***
باز ما دور هم جمع بودیم ، در حسینیه ای که هر از گاهی و به مناسبتی در آنجا حضور می یافتیم . در آن روز اواسط بهار ، در آن عصری که داشت به سمت غروب می دوید ، در آن جمعی که بهانه این بارشان میلاد مسعود حسین “ع” بود ، ما روی ایوانی آب و جارو شده و مفروش به گلیم و گبه و خرسکهای دستبافت ، نشسته بودیم و چای می خوردیم .
اگر چه دور حوض ، پر بود از گلدانهای شمعدانی و عبایی که با بهاری شدن هوا ، آنها را به حیاط آورده بودند ؛ هوا هنوز سردی کوههای پر برف شمیران را داشت . این سرما را نرمه نسیمی که می وزید ، بیشتر می کرد . باد از لا به لای درختهایی با برگهای تازه شاداب می گذشت ، روی آجر فرش آب و جارو شده حیاط پخش می شد و برمی گشت رو به ما . آفتاب رسیده بود لب دیوار و کمی بعد ، در جایی پشت کوههای شمال تهران ، در حال غروب بود.

همان طور که هوا رو به تیرگی می گذاشت ، نور لامپهای ریسه چراغانی ، بیشتر خود می نمودند . ما در میان آنهمه سبز و زرد و آبی ، نشسته بودیم تا پیرمردی روحانی که آمده بود تا منبر برود و مدحی به تناسب میلاد بخواند ، کارش را شروع کند . بی شک من اگر هزار سال عمر طول و دراز داشتم که همه اش صرف حدس و گمان می شد ، هرگز به این باور نمی رسیدم که رمز گشای همه ناشناخته هایم ، آن پیرمردی باشد که حالا روی منبر سه پله قدیمی داشت از کرامات تولد حسین “ع” می گفت و از پر و بال سوخته فطرس و از شوکت عشق که می توانست بر شانه های آن مَلِک مفلوک ، ابزار پروازی بیافریند !
یکباره به خود آمدم . یا نه ! درست تر اینکه یکمرتبه از خود رفتم . در آن غروبی که رو به تاریکی می رفت و نور رنگین ریسه های چراغانی ، فضای خاموش و روشن مرموزی را در آن حیاط مصفا ، ایجاد کرده بود ، من دیگر به حرفهای ” آقا رضی” ِ مداح گوش نمی کردم . من به شنیدن نام حسین “ع” در خودم گم بودم و انگار داشتم به دنبال خودم می گشتم .
***
این سرگشتگی ، کار دیروز و آن روز نبود . با این حال و هوا از بسیار قبل ها ، آشنابودم . آنچه بر حیرتم می افزود ، تغییر ناگهانی همه آن چیزهایی بود که در اطرافم می دیدم . به گلدانها نگاه کردم که در ابتدای آن شب بهاری ، عطرشان را در هوا می پراکندند . به فواره ای که در میان حوض کاشی قدیمی ، آب را پودر می کرد و به اطراف می پاشید . به درختهایی با ترکه های خیس و برگهای تازه شاداب و ریسه چراغها که با نسیم شبانگاهی به رقص آمده بودند . من می دیدم چطور وقوع پدیده ای بیرون از قواعد همیشگی ، می تواند کائنات را تحت تاثیر خود قرار دهد !
همچنانکه حالا ، با بردن نام حسین “ع” در سادگی یک بیت از یک شعر ، در آن شب میلاد ، زمین و آسمان مست شده بودند . این مستی در آب و باغ وآجر هم بود. در آن جمع کوچک مشتاق و مسرور هم بود . و در صدای آقا رضی که آرام آرام اوج می گرفت ، آهنگین می شد و فرود می آمد !
نگاهی به آسمان آبی نیلی انداختم که آرام آرام داشت از ستاره پر می شد . تو گویی این شور و مستی ، به هفت طبقه آسمان هم رسیده بود !
پ . ن : بالاخره به میمنت و مبارکی ایام بعثت پیامبر اعظم “ص” و اعیاد پر سرور شعبان ، به همت دوست بزرگوار جناب آقای محمد مهدی اسعدی قالب ما هم ، رنگ و لعابی دیگر یافت . وظیفه خودم می دانم در همین جا از زحمات چندین ماهه ایشان و نیز راهنماییها و زحمات خواهر خوبم خانم فاطمه ابوترابیان تشکر و سپاسگزاری کنم .
از برادر گرانمایه و خوبم آقای تائبی هم که در روز تولدم ، قصد طراحی و اهدای قالب جدیدی برای وبلاگم داشتند و من به احترام آقای اسعدی که کار را شروع کرده بودند پیشنهادشان را نپذیرفتند ، صمیمانه تشکر می کنم .
یاد آوری می کنم ترانه ای که هم اکنون در روی وبلاگم قرار گرفته است ، از مجموعه “نیلوفرانه۲” انتخاب شده است که بر اساس شعری از شاعر بزرگ معاصر “قیصر امین پور” توسط آقای علیرضا افتخاری اجرا شده است .
نظر ۴۷
مرداد ۱۶, ۱۳۸۶ در ۲۰:۴۹ · در دسته دستهبندی نشده
سلام به همه دوستان . مدتی بر اثر هک شدن پرشین بلاگ و نیز سفرکوتاه مدت من ، به روز شدن آب و آتش به تاخیر افتاد. امشب و در آستانه شهادت محمود صارمی و روز خبرنگار ، تصمیم گرفتم از میان خاطرات فراوان تلخ و شیرین دوران خبرنگاری خود ، یکی از بامزه ترینهایش را برای شما تعریف کنم و می دانم که شما از این خاطره شیرین ، لذت خواهید برد.
***
اواسط دهه هفتاد بود شاید سال ۷۴ یا ۷۵ که آن موقع من قائم مقام سرویس سیاسی کیهان بودم و مسئولیت ارائه اخبار و گزارشهای حوزه هایی چون رهبری ، ریاست جمهوری و وزارت امور خارجه را داشتم . در ضمن چند روزی هم بود که با مساعدت این و آن یک فولکس قورباغه ای مدل سال ۱۹۶۸ هم خریده بودم و از این بابت هم خیلی خوشحال بودم .
آن روز صبح ، خانم حمیرا حسینی یگانه که دبیر سرویس بود از من خواست تا ساعت ۱۰ صبح برای مصاحبه با – اگر اشتباه نکنم – آقای نجم الدین اربکان نخست وزیر ترکیه به همراه یک عکاس به کاخ سعد آباد بروم . من گفتم : شما به عکاس بگویید که با راننده به آنجا برود من با فولکس خودم می روم . خانم حسینی تعجب کرد. توضیح دادم که چون دو سه روز است که ماشین خریده ام برای اینکه هم لذت رانندگی را داشته باشم و هم دست فرمانم خوب شود می خواهم با ماشین خودم بروم ! خلاصه با کلی بالا و پایین کردن ، عکاس را با راننده به آنجا فرستادیم و من با فولکس خودم به سمت شمیران راه افتادم . وقتی به سر پل تجریش رسیدم و خواستم وارد خیابان اصلی کاخ سعد آباد شوم ، دیدم که خیابان با حاجزهای میله ای بسته شده و ماموران مانع ورود من شدند . شیشه را پایین کشیدم و خیلی حق به جانب گفتم : من خبرنگارم و برای مصاحبه با آقای اربکان آمده ام . مامور مربوطه گفت : خبرنگارها باید از خیابان پشتی وارد شوند. حدس زدم که در ِ خیابان جنبی مربوط به ورود بدون خودرو باشد، به همین دلیل گفتم : ولی من با ماشین آمده ام و باید از در اصلی وارد شوم . بعد اضافه کردم : می توانید با آقای یزدی ( که آن موقع مسئول روابط عمومی ریاست جمهوری بود و حالا ظاهرا مسئول روابط عمومی مجمع تشخیص مصلحت نظام است ) تماس بگیرید و ماجرا را به ایشان بگویید. خیلی با تردید ، کارت خبرنگاری مرا گرفت و با دقت آن را ور انداز کرد و بعد با بی سیم با یزدی تماس گرفت و گفت : خبرنگار کیهان آمده و می خواهد از در خیابان اصلی وارد کاخ شود. یزدی هم به خیال اینکه من پیاده آمده ام گفت : اگر کارت به نام دژاکام است راهش بدهید. و مامور خیلی با تعجب و تامل، حاجز را بلندکرد و من وارد شدم . اما مسئله به همین جا ختم نشد ، چون چند متر جلوتر باز یک ایست بازرسی دیگر بود و با ز هم مانع ورود من شدند و باز هم من برایشان توضیح دادم که چون با ماشین آمده ام باید از این در وارد شوم و هماهنگی و مجوز هم توسط آقای یزدی در ایست بازرسی قبلی صورت گرفته است . آن مامور هم با کمی مکث و اشاره با دست به مامور قبلی و تایید او ، حاجز را بالا برد و من مسیر را ادامه دادم اما باز هم چند متر جلوتر باز هم یک ایست بازرسی دیگر . باز هم توضیحات من و قبول نکردن مامور و یک تماس دیگر با آقای یزدی و جواب او که مگر چند بار باید توضیح بدهم که اگر آقای دژاکام است راهش بدهید اشکالی ندارد و خلاص شدن از دست آخرین ایست بازرسی و بالاخره دیدن در ورودی که دو نفر از افسرهای یگان استقبال در سمت راست و چپ دروازه ورودی کاخ به احترام من ، سلام نظامی دادند و من با تعجب بسیار که تا حالا چنین احترامی به خبرنگاران آن هم در حوزه ریاست جمهوری بی سابقه بوده است وارد شدم . داخل کاخ ، مسیر پیچ در پیچ سنگفرشی بود که درختان زیاد ، مانع از مشاهده تمام مسیر می شدند. من به همراه پیچهای این جاده سنگی می پیچیدم و در هر پیچ با چند سرباز تشریفات مواجه می شدم که به احترام من دستها را بالا می برند و سلام نظامی می دهند اما به محض دادن سلام ناگهان در چیزی بین تعجب و خنده می مانند چرا که انتظار ندارند که یک فولکس قورباغه ای خیلی قدیمی در جلویشان ظاهر شود ! این تعجب و خنده ، ده دوازده بار در پیچهای دیگر جاده سنگی کاخ تکرار شد و من هنوز نفهمیده بودم که ماجرا چیست .
جالبترین بخش قضیه هنگامی بود که من به جلوی کاخ و همان فرش قرمز استقبال رسمی رسیده بودم و خواستم از افسر تشریفات که آنجا ایستاده بود سوال کنم که ماشینم را کجا پارک کنم ! اما قبل از اینکه چیزی بگویم با احترام جلو آمد و در ماشین را باز کرد و گفت : خوش آمدید ! پرسیدم ماشین را کجا… که گفت : اون وظیفه ماست . شما به داخل سالن تشریف ببرید و ماشین را به ما بسپارید ! با تعجب پیاده شدم و دیدم که افسر تشریفات سوار فولکس قورباغه ای من شد و در حالی که سرخ شده بود – شاید از این بابت که این بی ارزشترین ماشینی بود که در عمرش به پارکینگ کاخ منتقل می کرد و شاید کسر شانش شده بود – و در حالی که من هنوز با چشم ، او را تا محل پارک خودروهای چند صد میلیونی مسئولان و وزرای آن موقع دولت تعقیب می کردم ، پا بر روی فرش قرمز گذاشتم و وارد کاخ شدم .
دوستان خبرنگار و عکاس کیهان را خیلی زود پیدا کردم و با آنها وارد سالن مذاکرات و سپس وارد سالن مصاحبه مطبوعاتی شدیم و پس از طرح سوالات و پایان مذاکرات ، آقای یزدی گفت : حالا همه خبرنگارها سوار شوند تا به باشگاه ریاست جمهوری در خیابان فرشته برویم و ناهار را در آنجا صرف کنیم . من گفتم من با ماشین خودم آمده ام و می روم که سوارشوم . یزدی گفت : پس چرا از آن طرف می روی ؟ گفتم : چون ماشینم این طرف است .با تعجب گفت : چطور به تو اجازه داده اند از این طرف بیایی ؟! گفتم : خودت اجازه دادی ، مگر یادت نیست با تو تماس گرفتند ؟ یزدی و من تازه فهمیدیم که چه اتفاقی افتاده است . حالتش کاملا عوض شد و گفت : من فکر کردم تو پیاده آمده ای گفتم راهت بدهند ، نگفتند که با ماشین آمده ای . بعد گفت : بچه ها ! پس من هم با دژاکام می آیم . عکاس کیهان و یک نفر دیگر هم با ما آمد . وقتی به حیاط رفتیم و خواستیم سوار شویم رنگ از روی یزدی پرید . گفت : تو با این فولکس درب و داغون اومدی ؟! واقعا راهت دادند؟! گفتم : هم راهم دادند و هم برایم سلام نظامی دادند و هم در ماشین را برایم باز کردند و ….!
بچه ها تو ماشین نشستند و بعد گفتند : نوار موار چی داری؟ فکر می کنم نوار
“شمس الضحی” و” باغ ارغوان” سراج و” شد خزان” بدیع زاده و “بهارم دخترم از خواب برخیز” توی ماشین بود . اما یزدی رفت سراغ بهارم دخترم از خواب برخیز که ناگهان یکی از بچه ها که عقب نشسته بود داد زد : تقی ! جلوتو بپا .
که من سریع ترمز گرفتم . همه با هم خیس عرق شدیم . چون ماشین جلویی ماشین بسیار بسیار گرانقیمت دکتر حبیبی معاون اول آقای هاشمی رفسنجانی بود . یزدی گفت : می دونی فقط اگر به چراغ عقب این بنز زده بودی ، تمام زندگیت رو هم می دادی نمی تونستی خسارتشو بدی؟
خیلی آروم گاز دادم . این بار گارد تشریفات به همه ما سلام می داد و بچه ها هم خوش خوشانشان شده بود و زیر لب به شوخی متلکی هم نثارشان می کردند. به سلامتی وارد میدان تجریش شدیم و رفتیم باشگاه ریاست جمهوری ، یک ناهار شاهانه هم خوردیم و با عکاس کیهان از بچه ها خدا حافظی کردیم و به روزنامه آمدیم .

وقتی رسیدیم خانم حسینی گفت : سوالهای خوبی کرده بودی . مثل اینکه با ماشین خودت که می ری بهتر خبرنگاری می کنی ! گفتم : به شرطی که همیشه مثل امروز به خبرنگارها احترام بگذارند.
***
روز خبرنگاررا به همه دوستان و همکارانم در تمامی روزنامه ها و مطبوعات و خبرگزاریها بخصوص آنها که می کوشند در راه آرمانهای انقلاب اسلامی و خط امام و رهبر انقلاب و برای روشنگری و دستگیری از توده های محروم کشورم و آزادیخواهان جهان بخصوص جهان اسلام قلم می زنند شادباش می گویم و امیدوارم که آن دنیا شرمنده شهیدانی چون محمود صارمی و اسیران آزاده ای چون کاظم اخوان نباشیم و حرمت بلند قلم را تا همیشه پاس داریم .
نظر ۷۶