برگ و باران
۱- نه ، واقعا ندیده بودم . واقعا ندیده بودم این همه مرد ، در روز روشن ! با هم گریه کنند؛ بلند گریه کنند ، اشکهایشان تمام صورتهاشان را بپوشاند و به روی صورت و پیراهنشان بریزد. در شبهای عزاداری ، صدای مردانی که گریه می کردند را شنیده بودم ، اما فقط شنیده بودم ، شاید تاریکی مانع می شد که چهره هایشان را هم ببینم . اما حالا ، در زیر این درختهایی که تا پشت بام این عمارت زیبای قدیمی قد کشیده اند ، مردانی ایستاده اند که مثل باران بهاری می بارند و حتی حضور زنان هم باعث نشده که خجالت بکشند ؛ گو اینکه خجالت در اجتماع بزرگی که همه از مرد و زن ، پیر و جوان ، دختر و پسر ، شاعر و مسئول و وزیر و استاد و دوست و دوست و دوست همه ابری و بارانی اند ، معنایی ندارد.

۲- هر لحظه دو سه برگ پاییزی از درختهای حیاط خانه شعر جوان فرو می افتد و هر لحظه کسی در خود می شکند. ساعد باقری و محمد رضا عبدالملکیان هر کدام شاید هر کدام ده بیست سال پیر شده اند ؛ امروز چهره ساعد و رفتارهایش به قدیس ها می ماند. وقتی پیام « آقا »را می خواند ، به این جمله که می رسد «درگذشت او آرزوهایی را خاک کرد...» ، جمعیت منفجر می شود و او هم همراه جمعیت شانه هایش را می تکاند. اما وقتی این عبارت را می خواند که «… بخش مهمی از طراوت و جلوه این بوستان [شعر انقلاب ] ، مرهون ظهور و رشد آن عزیز و دیگر دوستان همراه اوست » ، لبخندی زیبا که از تاییدی نمک شناسانه حکایت می کند ، چهره ساعد را می پوشاند.
۳-علیرضا افتخاری دقایقی دشتی می خواند و پیش از آن می گوید: امروز به قیصر گفتم : سلام ما را به محبوب برسان . بعد هم ترانه «یارا – یارا»ی او را که در نوار «نیلوفرانه» جاودانه شده سر می دهد که گریه امانش نمی دهد و شعر را ناتمام و میکروفن را رها می کند.
سید بزرگوار حسام الدین سراج هم که از ابتدای تشکیل «حوزه اندیشه و هنر اسلامی» یار و همراه قیصر بوده است ، دو بیتی های او را که برای رزمندگان جبهه ها سروده بود را از نوار «باغ ارغوان» انتخاب می کند:
بیا ای دل ! از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
بیا گمگشته دیرین خود را
سراغ از لاله پرپر بگیریم
سراج هم وسط دو بیتی دوم از خواندن می ماند و کنار می رود …
۴- وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی با اینکه پنج دقیقه و کوتاه سخن گفت ، اما گویا گفت . هرندی پس از ابلاغ سلام دکتر احمدی نژاد از گفت و گوی روز گذشته خود با دوستی یاد کرد که چهره قیصر را پیرتر و شکسته تر از سنش دانسته بود و هرندی در پاسخ ، قیصر را به « آرش» – مرد افسانه ای تاریخ ایران – تشبیه کرده بود که مانند او هر چه داشت از جمله جانش را در کمان تعیین مرزهای ایران زمین گذاشته بود و قیصر هم با تلاشهای بیست و چند ساله اش هر چه داشت از جمله جانش را در کمان تعیین و هر چه گسترده تر کردن مرزهای فرهنگ ناب انقلاب اسلامی گذاشته بود. انصافا تشبیه زیبا و بدیعی بود.
۵- دوربینهای شبکه های مختلف سیما و عکاسان روزنامه ها و خبرگزاریها اینجا و آنجا مشغول کارند . یاد دوست خوب گزارشگری افتادم که دیروز صبح زنگ زده و گفته بود: تقی ! توی آرشیو صدا و سیما هیچ فیلمی و صدایی از قیصر نیست ؛ کسی را نمی شناسی که فیلمی یا صدایی از قیصر داشته باشد که بتوانیم برای امشب روی آنتن ببریم ؟ و من از تعجب شاخ در آورده بودم . بهروز ساقی به داد رسید و او را به بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس حواله داد که فیلمی از شعر خوانی او را در برنامه ای که سال گذشته داشته اند نشان داده بودند.
دو روز است که دارم به این موضوع فکر می کنم که چگونه ممکن است ۲۸ سال از فعالیتهای «بی نظیر» ( این صفت را با تمام وجود به کار بردم) شاعری که انقلاب اسلامی به او مدیون است ، گذشته باشد و صدا و سیمای ما کمترین صدا و تصویری از او نداشته باشد ؟! راستی در این سازمان عریض و طویل و با آن بودجه های هنگفت میلیاردی چه می کنند؟!
۶- «لا اله الا الله » گویان ، پیکر مطهر قیصر را از عمارت خانه شاعران جوان در خیابان دولت تشییع می کنیم . کمی که از در ساختمان خارج می شویم ، آمبولانسی آماده است تا مهمان عزیز خود را بسرعت به دانشگاه تهران برساند . پیکر که به داخل آمبولانس می رود و در که بسته می شود ، چشمم به بخشی از شعر قیصر بر تابلویی می افتد که در کنار تصویر بزرگی از او ، قلبم را مچاله می کند و نشان از مرگ آگاهی عمیق او دارد:
۷- حرفهای ما هنوز ناتمام …
تا نگاه می کنی
&
nbsp; وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی …
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چقدر زود دیر می شود …….
