inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۸۷

 

توصیه شهید مدرس به مناسبت نمایشگاه کتاب !

 در آستانه برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب هستیم . هم من و هم شما ، در این ده روز وظیفه خودمان می دانیم که حداقل چند روز از روزهای نمایشگاه را به حضور خودمان در آنجا اختصاص بدهیم و تا می توانیم کتاب بخریم و … البته در خانه و کتابخانه شخصی مان انبار کنیم و تا سال آینده بیش از چند جلد آنها را نخوانیم !
یاد نمایشگاهی افتادم که ۲۲ سال پیش  به مناسبت پنجاهمین سالگرد شهادت آیت الله سید حسن مدرس در اصفهان بر گزار شده بود . در این نمایشگاه بخشی به لوازم شخصی آن مجاهد شهید و بخشی به برخی نامه های  آن مرد سیاست و دیانت اختصاص داشت .
بخشی از یکی از نامه ها را که من رونوشتی از آن تهیه کردم عینا و با توضیحات ذیل آن برای استفاده دوستان – آن هم در این ایام ! – می آورم :

         
« لکن شما دانسته باشید کتاب جمع نمودن غیر علم فرا گرفتن است ، شما تحصیل کنید کتاب خودش پیدا می شود .
آب کم جو ! تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست »
از نامه مرحوم مدرس به همشیره زاده اش مرحوم میرزا حسین مدرس که متذکر می شوند درس بخواند ، توکل به خدا کند و سعی کند عملی نماید که مورد محبت خدا واقع شود نه بنده خدا .

 
 

درست مثل یک داستان عشقی …

درست مثل داستان یک عشق است ؛ همان عشقهای معمول ، که از انتظارها و امیدها ساخته شده ، با اشتیاقها و سرخوردگیهایش ، با شادی و بیقراری . همچنانکه در یک داستان عشقی اتفاق می افتد،حوصله تملک با جذبه های عشق آمیخته می شود و میل دراختیار داشتن تام و تمام آنچه مورد علاقه است به طور لجام گسیخته ای به یکباره رها می گردد…

            
… پس چه فایده که در آن وسوسه تملک باقی بمانم و لجوجانه سماجت به خرج دهم که مناظر را حتما روی فیلم ، آن هم به طرزی بد ، ثابت سازم تا در اختیارم بمانند. چرا به جای این کار ، به نظاره کردن آن سرزمین خیال انگیز قناعت نکنم و شگفتیهای گذرای آن را با نگاهی بی هدف که فقط مایل به تمتع از یک دیدار است نستایم ؟ می شد در کمال صفا ، در باغهای پر از گل و کنار دریاچه های نمک ، در دره های پر سایه و صحراهای خشک راه رفت و از رنج جانکاه انتظار و از بیم حوادث پیش بینی نشده بر کنار بود و از امید بستن به تغییرات مطلوب و آشفتگی به خاطر نقصهای فنی فارغ شد و ضمنا از همه چیز ، در عین وقوف بر همه چیز ، راضی و خوشبخت بود.
بارها این رویا را در ذهن مجسم ساخته ام ؛ رویایی که بلافاصله زایل می شود ، چه به این نکته می اندیشم که از این دیدنها بعدا چیزی جز یک خاطره باقی نمی ماند و آن هم ممکن است در همان لحظه که بخواهیم آن را تعریف کنیم محو شود ؛ درست همچنانکه در رویا اتفاق می افتد. آنوقت است که شوق دیدار مجدد آن لحظه های گذرنده ، هر چند هم به طور ناقص ثبت شده باشد ، دوباره قوت می گیرد، شوق نشان دادن آنها مکرر و باز هم مکرر. باز همه چیز از سر گرفته می شود . از نو به جست و جوی اسلایدهای قبلی که در گوشه و کنار خانه افتاده می روم ، آنها را دوباره تمیز می کنم ، دوباره می بینم ، روزها از صبح تا شب به مرتب کردن آنها می نشینم ، همان شوق و علاقه باز مرا فرا می گیرد و دوباره در مقابل هر عیب و نقصی که ببینم آشفته و دگرگون می شوم . به یادم می آید که راه دیگری نیست .
درست مثل داستان یک عشق است و برای تبدیل این احساس درد آلود به یک دوستی ملایم ، هیچ کوششی فایده نمی کند . همان طور که در هر داستان عشقی اتفاق می افتد ، وسوسه تملک آنچه مورد علاقه است ، به هر صورت که پیش آید و بار هر سختی و ناراحتی ، امان نمی دهد : باز همان انتظارها و امیدها ، اشتیاقها و سرخوردگیها ، شادی و بیقراری انتظار مرا می کشند.
پ . ن : اینها را از مقدمه کتاب زیبا و چشم نواز « تا ناکجا » نوشته « ریکاردو زیپولی » انتخاب کردم ؛ این کتاب را شاید حدود بیست سال پیش دیدم با تصاویری از مناظر طبیعی ایران که اکثر آنها بدون حضور کس یا کسانی در آنها فقط چشم را پر می کردند و بس . این مقدمه را بسیار دوست داشتم و دارم و آن را در دفتر خودم یادداشت کرده بودم و امروز ناگهان به یاد آن افتادم و تصمیم گرفتم شما را در زیبایی احساس این هنرمند ایتالیایی از طبیعت و تصویرهای کشورم شریک کنم . نمی دانم که این کتاب هنوز هم در کتابفروشیها پیدا می شود یا نه ، اما اگر شد مفت چنگ خوش ذوقهایی که گیرش آورده اند …

راستی تا یادم نرفته بگویم متن کتاب را دکتر سید علی موسوی گرمارودی به فارسی برگردانده است و می بینید که ترجمه چقدر شاعرانه شده است !

 
نوشته بعدی »