inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای خرداد, ۱۳۸۷

 

باختر پیوند ! شادی کن که خاور مُرده است

خیلی کسان در سوک امام خمینی ، شعر سروده اند و بسیاری از آنها هم تاثیر گذار و پر معناست ، اما از آنجا که وجه عمده ای از شعر ، از آنجا که با ذوق هم سر و کار دارد به “دل” بر می گردد ، من – شخصا – با این غزل “یوسفعلی میر شکاک” به حال و هوای روز و ساعات پس از کوچ امام امت بر می گردم . شاید هم علت این باشد که آن روز ، این شعر یوسف از همان لحظه که با اشک و داغ دل سروده بود در تحریریه کیهان دست به دست شد و شاعران فراوانی که آنروز با سرویس ادب و هنر کیهان که با مدیریت “محمود اسعدی” اداره می شد رفت و آمد داشتند ، از آن به عنوان یک شعر بسیار فاخر و به یاد ماندنی یاد می کردند. در هر صورت من هنوز که هنوز است خواندن کلمه به کلمه این شعر ، تنم را می لرزاند بخصوص بیت پایانی که از ” باختر پیوند” یا همان “غرب زده ” خودمان با آن تعابیر یاد می کند.

روح بلند امام خمینی که ملتی را و امتی را و نسلی را و آینده ای را نه تنها در ایران که در جهان اسلام و آزادیخواهی و انسانیت به جنبش و احیا واداشت شاد که امسال ، سالگرد درگذشتش با سالگرد شهادت مادر بزرگوارش بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا”س” مقارن شده است ؛ درست همان تقارنی که در زمان تولدش روی داده بود و تولدش با تولد بانو همزمان شده بود.

  

و اما شعر یوسف:

سر بر آر،ای خصم کافر کیش! حیدر مرده است

معنی “انا فتحنا” ، سرّ اکبر مرده است

صاحب معراج – یعنی مصطفی – منبر سپرد

آنکه بر منبر “سلونی” گفت و منبر مرده است

ای یهود خیبری! بردار دست از آستین

مرتضی – صاحب لوای فتح خیبر – مرده است

گر حَسَن را زهر خواهی داد، ای فرزند هِند!

گاه شد، چون صاحب تیغ دو پیکر مرده است

زینبی کو تا بگرید زار بر نعش حسین؟

یا حسین! آیا کسی جز تو مُکَرَر مرده است؟

آفتاب دین احمد، جانشین بوتراب

بر سر حق ، سدر سبز سایه‌گستر مرده است

کهف کامل، آخرین فرزند صدق مصطفی

شهپر جبریل، اسماعیل هاجر مرده است

لا فتی الاّ علی لا سیف الا ذوالفقار

روز خندق پیش چشم خیل کافر مرده است

خاک بر سر کن، الا شرق ِحقیقت ، هم‌عنان!

“باختر پیوند ” ! شادی کن که خاور مرده است…

پ. ن ۱ :میرشکاک البته بعدها این غزل را توسعه داد و به صورت ترجیع بند یا ترکیب بند در ۱۲ غزل نوشت که علاقه مندان می توانند به کتاب مربوط مراجعه کنند.

پ . ن ۲: بد نیست دوستانی که به همین مناسبت شعر های خوبی را سراغ دارند برای استفاده دیگر دوستان در وبلاگ خود بیاورند و یا در قسمت نظرها ، پیوند آن را ذکر کنند.

 
 

تماشا

اواخر بهار که می رسد ، با عده ای از دوستان در منزل یکی از عزیزان دوست داشتنی جمع می شویم و به بهانه توت خوری از درختان بزرگ و سر به طبقه سوم کشیده آن ، آن عزیز را می بینیم و مدتی از همصحبتی اش لذت می بریم . به نوعی ، من این  چند نفر دوستان خودمانی را به “بچه های بهار” یا به قول مولانا ” ابناء ربیع“ نامگذاری کرده ام  و اسم این مراسم سالانه را هم “مراسم توت خوری” گذاشته ایم .

امروز در حالی به این مراسم توت خوری رفتم که از دو سه روز قبل ، دچار سرماخوردگی شدید شده ام و طبیعتا خوردن هر گونه توت تا اطلاع ثانوی برای من ممنوع است . با این حال ، راس ساعت مقرر به مراسم رسیدم و به همین دلیل ، تنها نظاره گر دوستانی شدم که پارچه بزرگ را زیر شاخ و برگهای مهربان و وسیع دو سه درخت مزبور گرفته و آن را با میله ای بلند می تکاندند و بعد سر آن سفره می نشستند و مثل سالهای گذشته من ، دلی از عزا در می آوردند.

   

من ، ناچار امروز را به تماشا گذراندم ؛ تماشای درختان و تماشای عزیزی که میهمانش بودیم و دو سه ساعتی که سیر از حرفها و صحبتها و نکته های شنیدنی اش استفاده کردیم .

امروز به این فکر می کردم که گاهی تماشای این ماجرا زیباتر و دلچسب تر از بهره برداری از میوه های آن درخت تنومند است و به یاد این شعر حافظ افتادم که :

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشا کنان بستانیم 

 این روزنوشت شاید تا حد زیادی خصوصی به نظر بیاید ، اما راستی جالب نیست اگر این دو سه درخت و آن صاحبخانه و میزبان را هر چه بیشتر تعمیم دهیم ؟!

ابناء ربیعُنا تعالوا

فالورد یقول لا تبالوا

والعشق یصیحکم جِهارا

الخُلد لکم فلا تزالوا

والحُسنُ علی البَها تجلی

والسُکرُ حواه و الکمال

من کان مُخَرسا جِمادا

الیوم تکلموا و قالوا

من کان مبلسا قنوطا

ذابوا و تضاحکوا و قالوا

من بعد فان تروا غضوبا

ما ذا غضب فذا دلالُ

 

 
نوشته بعدی »