ویراستار : امام خمینی !
١- امام پیامی خطاب به بسیجیان نوشته است و قرار است در اخبار سراسری رادیو و تلویزیون خوانده شود. اما از دفتر امام اطلاع داده می شود که متن پیام برگردانده شود ؛ ظاهرا امام می خواهند روی آن اصلاحی انجام دهند. امام پس از دریافت متن پیام خود یک کلمه را تغییر می دهند و مجددا آن را برای پخش از اخبار سراسری ، به صدا و سیما ارسال می کنند. در توضیح این تغییر عبارت به نزدیکان خود می گویند : در پیام خود به بسیجیان نوشته بودم “من با تمام هَمّم به شما دعا می کنم” ، اما آن را به “بیشترین هَمّم ” تغییر دادم ؛ این جمله دقیقتر است .

٢- قصابی که در نجف ، گوشت مصرفی امام را از او می خریدند “حمّود” نامی بود. حمود ، به احترام امام ، همیشه بهترین گوشت را با پاک کردن چربی و دنبه و زوائد آن ارائه می کرد. روزی امام پرسید : آیا این قصاب ، برای همه مشتریان خود این گونه عمل می کند ؟ پاسخ خدمتکار امام این بود که : نه ، حمود برای علاقه ای که به شما دارد چنین می کند. امام با صراحت می گوید : دیگر از این قصاب برای من گوشت نخرید .
حمود هر بار نزدیکان امام را می دید ، می گریست و از اینکه این توفیق از او سلب شده است بسیار ناراحت بود.
٣- هنگامی که مشغول نوشتن جلد اول کتاب زندگینامه امام خمینی بودم ، قبل از چاپ برای ملاحظه ایشان آن را به امام ارائه کردم . در جایی از کتاب نوشته بودم : “مادر فاضله و دانشمند امام ، هاجر نام داشت . ” امام روی فاضله و دانشمند خط کشید و گفت : مادر من زن با تقوا و بزرگواری بوده ، اما “فاضله” و “دانشمند” نبوده و زن معمولیی بوده است .
در جای دیگری از کتاب نوشته بودم : سید روح الله در ۶ سالگی با اشتیاق به مکتبخانه رفت .” باز هم امام روی کلمه “با اشتیاق” خط کشید و گفت : اصلا هم من با اشتیاق به مکتبخانه نرفتم و خیلی هم با سختی رفتم ؛ اصلا کدام بچه است که در ۶ سالگی با اشتیاق به مکتبخانه برود ؟!
***
امروز درست سی سال از ورود تاریخی امام سید روح الله موسوی خمینی به میهن عزیز و مشتاقمان می گذرد. مناسب دیدم این سه خاطره ناگفته و تکان دهنده را که هر سه آنها بویژه اولی و سومی ، توجه عمیق و حساسیت فوق العاده امام را در حتی کاربرد دقیق کلمات نشان می دهد به عنوان راهنمای عمل خود نقل کنم .
راستش وقتی محتوای خاطره اول را چند هفته پیش در هفته نامه “شما” خواندم ، تا ساعتهای مدید از تمام اطراف فارغ شده بودم و به صداقت و عدالت بی نظیر امام فکر می کردم که پیامی را بر می گرداند تا به جای ” تمام همتم” ، عبارت ” بیشترین همتم” را به کار برد تا نکند در همین حد هم از صداقت و راستی دور افتاده باشد .
خاطرات دوم و سوم را همسرم ، چند روز پیش در مراسم تجلیل از برگزیدگان دبیرستان دخترانه فرهنگ تهران از آقای “سید حمید روحانی” نویسنده کتاب نهضت امام خمینی شنید و برای من نقل کرد و باز هم مرا به فکر فرو برد ؛ به این فکر که امام چگونه عمل می کرد و برخی از ما چگونه عمل می کنیم آن گونه که برای از میدان به در کردن رقیبمان ، هر دروغ و مکر و حیله ای را نه تنها مباح که واجب می شماریم و دیگران را هم به آن فرمان می دهیم .
پ . ن اول : از اینکه مدتهاست وبلاگم را به روز نکرده ام ، بدم می آید و آن را نوعی بی احترامی به مخاطبان ِ – بخصوص دائمی ِ – خود می دانم . اما این روزها بشدت در گیر مقدمات واجب ِ جا به جا شدن از خانه ای به خانه جدید و فراهم کردن پول بیشتری که صاحبخانه جدید درخواست دارد هستم و فرصتی برای فکر کردن و نوشتن پیدا نمی کنم . امیدوارم هر چه زودتر با حل شدن این مشکل ، فرصت منظمی را برای وبلاگ نویسی اختصاص دهم .
پ . ن دوم : اینکه هنوز آقای خاتمی ، مشکلش با خودش حل نشده تا تصمیم نهایی را برای آمدن یا نیامدن به عرصه انتخابات بگیرد ، بر خلاف قبل ( روزنوشتی که در آن وعده داده بودم در این باره بنویسم ) مرا خوشحال می کند ؛ آن هم به این دلیل که من هنوز فرصت آن را دارم که به وعده ام برای ترغیب کردن آقای خاتمی به آمدن و مبارزه انتخاباتی با دکتر احمدی نژاد ، جامه عمل بپوشانم !
علی الحساب شما هم برای حل شدن مشکل من و هم برای حل شدن مشکل آقای خاتمی دعا کنید ؛ جدا دعا کنید !
