inicio mail me! sindicaci;ón

آرشیو برای بهمن, ۱۳۸۷

 

چون لاله نو شکفته ای در باران

پی نوشت :

در پرده سوز و ساز هم می خندیم

با داغ درونگداز هم می خندیم

چون لاله نو شکفته ای در باران

از گریه پُریم و باز هم می خندیم

این رباعی هیچ گاه از یادم نمی رود. روزی از روزهای نوجوانی در واحد قصه حوزه اندیشه و هنر اسلامی ، به قیصر امین پور گفتم یک رباعی جدید از شما می خواهم ، قیصر به حسن حسینی تعارف کرد و حسینی به قیصر و نهایتا سید ، با همان صدای رسا و مردانه اش رباعی بالا را خواند . عجیب اینکه این رباعی کاملا با روحیات آنموقع و این موقع من تطابق داشته و دارد.

حالا چند سوال : اگر هر کدام از موقعیتهای زیر برای شما اتفاق می افتاد چه می کردید؟

۱- فردا اسباب کشی دارید . تقریبا تمام بارها را بسته اید . کامپیوتر آخرین وسیله ای است که می خواهید آن را جمع کنید . سری به اینترنت می زنید . می بینید امروز در مراسم جشنی در فرهنگسرای ولا دعوت شده اید تا جزو برندگان مسابقه وبلاگ نویسی عاشورا جایزه بگیرید. دیگر فرصتی نیست بخصوص که راه هم راه بسیار طولانی و دوری است .

۲- در چند روز گذشته هر چه تلاش کرده ای که بر اساس کارت اعتباری اینترنتی امتحان کارشناسی ارشد  ، محل توزیع کارت ورود به جلسه و محل امتحان را در اینترنت بیابی ، تقریبا این جواب را روی صفحه نمایشگر مشاهده می کردی : داوطلب مورد نظر شناخته نشد !

۳- در میان خرت و پرتهای آخرین لحظات ، می بینی کارت اعتباری مورد نظر مربوط به سال پیش بوده و کارت جدید را پیدا می کنی . بسرعت وارد اینترنت می شوی و مشخصات را وارد می کنی . خوشبختانه این دفعه شناخته می شوی ! زمان و محل امتحان : میدان رسالت – دانشگاه علم و صنعت . زمان : پنجشنبه ساعت ۳۰/۱۴ . یعنی درست نیم ساعت پیش !

۴- به شرکت باربری زنگ زده ای و تاکید کرده ای که بزرگترین کامیون یعنی کامیون شش متری برایت بفرستند. چرا که بار و بندیلت بسیار زیاد است . آخر وقت جمعه و البته برای اولین بار سر ساعت می آیند و تو می بینی که کامیون کوچک فرستاده اند !  حالا کارگرها بارها را بار زده اند و یک سوم بارها به اضافه آنچه در انباری است باقی می ماند. معنی و مفهومش این است که شرکت محترم باربری ، به این وسیله باعث شده است که تو یک بار دیگر ، ۶۰ – ۷۰ هزار تومان پیاده شوی ! وقت هم که گذشته است و باید سری دوم را شنبه یکشنبه ببری .

۵- و از همه جالبتر : کارگرها بارها را بار زده اند و دنبال پراید تو راه افتاده اند تا به منزل جدید بروید. نزدیکیهای منزل جدید همسرت با نگرانی می گوید : تقی ! هر چه می گردم کلیدهای منزل جدیدمان را پیدا نمی کنم !! یعنی چی ؟ شاید خوب نگشته ای ؟ نه ، ده دقیقه است که هر چه کیف خودم و داشبورد و جاهای دیگر ماشین را می گردم اثری از کلیدها نیست !

شامگاه جمعه است و هیچ مغازه ای باز نیست تا کلید ساز خبر کنی . ماشین به نزدیکیهای منزل رسیده است و تو کلیدی نداری که کارگرها با همه این احوال ، وسایل را به خانه ببرند . راستی اگر شما در این موقعیتها بخصوص موقعیت آخر بودید چه می کردید؟

پانوشت این روزنوشت  در ابتدای مطلب آمده است …

 
 

سلام جهان!

Welcome to Ruhollah Bloging Realm. This is your first post. Edit or delete it, then start blogging!

 
نوشته بعدی »