مهر ۸, ۱۳۸۸ در ۱۶:۳۱ · در دسته دستهبندی نشده
امروز هشتصد و دومین سالروز تولد جلال الدین محمد مولوی شاعر بزرگ ایرانی است که شعاع انوار شعرش بسیار فراتر از خاک پهناور کشورمان است .
به همین مناسبت سه – چهار غزل از دیوان کبیر شمس تبریزی او برگزیده ام که تقدیم دوستان خوب و خوانندگان وبلاگم می کنم :
١ - آن میر دروغین بین ، با اَسپَک و با زینَک
شنگینَک و مَنگینَک ، سر بسته به زرّینَک
چون مُنکِر ِ مرگ است او ، گوید که : اجل کو ، کو ؟
مرگ آیدش از شش سو ، گوید که : منم ، اینک
گوید اجلش کای خر ! کو آن همه کرّ و فَر ؟
وان سُبلَت و آن بینی ، وان کِبرَک و آن کینَک ؟
کو شاهد و کو شادی ؟ مَفرَش به کیان دادی؟
خشت است تو را بالین ، خاک است نهالینَک
تَرک خور و خفتن گو ! رو ، دین ِ حقیقی جو !
تا میر ِ ابد باشد ، بی رسمَک و آیینَک
چون مرد خدا بینی ، مردی کن و خدمت کن
چون رنج و بلا بینی ، در رخ مَفِکَن چینَک
این هجو من است ای تن ، وان میر منم ؛ هم من
تا چند سخن گفتن از سینَک و از شینَک ؟
شمس الحق تبریزی ! خود آب حیاتی تو
وان آب کجا یابد ، جز دیده غمگینَک ؟
.jpg)
٢- ای خدا ! این وصل را هجران مکن
سر خوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد این مَستان و این بُستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن ! مرغ را پرّان مکن
جمع و شمع خویش را بر هم مزن
دشمنان را کور کن ! شادان مکن
گرچه دزدان ، خصم ِ روز ِ روشَنند
آنچه می خواهد دل ایشان ، مکن
کعبه اقبال ، این حلقه است و بس
کعبه اومید را ویران مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هر چه خواهی کن ، ولیکن آن مکن !

٣- عاشقان را آتشی ، وانگه چه پنهان آتشی !
وز برای امتحان ، بر نقد مردان آتشی
داغ سلطان می نهند اندر دل مردان ِ عشق
تخت سلطان در میان و گِرد سلطان آتشی
آفتابش تافته در روزن هر عاشقی
ما پریشان ، ذره وار اندر پریشان آتشی
الصلا ! ای عاشقان ، کاین عشق خوانی گسترید
بهر آتشخوارگانش ، بر سر خوان آتشی
عکس این آتش بزد بر آینه ی گردون و شد
هر طرف از اختران ، بر چرخ ِ گَردان آتشی
و بالاخره این غزل که مثل بسیاری از غزلهای مولوی ، ما را به یاد عزیزترین موجود می اندازد :
جان ِ جهان ! دوش کجا بوده ای ؟
نی ، غلطم ؛ در دل ما بوده ای
آه که من دوش چه سان بوده ام ؟!
آه که تو دوش که را بوده ای !
رشک بَرَم . کاش قبا بودمی
چون که در آغوش ِ قبا بوده ای
زَهره ندارم که بگویم تو را :
“بی من ِ بیچاره کجا بوده ای ؟ “
رنگ ِ رخ ِ خوب ِ تو ، آخر گُواست
در حرم ِ لطف ِ خدا بوده ای
آینه ای . رنگ تو عکس ِ کسی است
تو ز همه رنگ ، جدا بوده ای …
پانوشت : این هم متن بیانات زیبا و عمیق حضرت آیت الله سید علی خامنه ای درباره شعر مولوی که ماه مبارک رمضان سال گذشته در پایان مراسم شعر خوانی شاعران در محضر ایشان ایراد شد . به علاقه مندان شعر مولوی توصیه می کنم این اظهارات را حتما ملاحظه کنند.
- این دو مطلب + و + را هم سالهای پیش به مناسبتهایی درباره مولوی نوشته ام که اگر دوست داشتید بخوانید.
یک نظر
مهر ۳, ۱۳۸۸ در ۲۰:۴۹ · در دسته دستهبندی نشده
این روزهای من همه اش به موسیقی و حواشی آن می گذرد:
١- مهندس “توفیق وحیدی آذر”(از دوستان اهل قلم و برادر آقای وحیدی آذر رهبر ارکستر ملی جوانان کشور) قصد داشت سفری به همسایه های شمالی ما داشته باشد و من از او خواسته بودم که برایم سی دی آثار “فکرت امیروف” را بیاورد و او هم قول داده بود ، فکر می کنم از زمانی که قول داده بود تا حالا سه چهار باری به آن ور آب سفر کرده باشد اما دریغ از وعده ای که وفا بشود ! این را نوشتم تا کمی خجالت بکشد !
بنابر این خودمان دست به کار شدیم و طی یک اولتیماتوم بشدت هول آور در یاهو مسنجر به تمام دویست سیصد نفری که جزو فهرست بودند هشدار دادم که باید فایل صوتی آن را برای من جور کنند . خوب البته این هشدار شدید اللحن موثر افتاد و یکی از اعضای “حلقه زنجان” ! در عرض چند دقیقه یوتیوپ آن را ارسال فرمودند که ما همین جا تشکرات صمیمانه خودمان را خدمت ایشان عرض می کنیم . هر چند ایشان چند روزی است مبتلا به یک ویژه نامه شده اند که خواب و خوراک را از ایشان گرفته است !
٢- سه شنبه در حالی که سه چهار روز مرخصی گرفته بودم که به داوری آثار جشنواره مطبوعات ( البته منهای بخشهایی که خودم اثر فرستاده بودم !) برسم ، دکتر “عباس خامه یار” معاون بین الملل بنیاد شهید و ایثار گران که در عین حال در دوران دانشگاه با هم عضو انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده حقوق و علوم سیاسی و شورای دانشگاه تهران بودیم ، لطف کرد و کارت دعوت برنامه سوئیت سمفونی مقاومت اثر “مجید انتظامی” را برایم فرستاد و من به همراه راحیل – دخترم – رفتیم و حسابی از کار خوب انتظامی لذت بردیم . بخصوص که برای من شاهکار آثار اینچنینی انتظامی “سمفونی ایثار” است که نه بعد آن و نه قبل از آن کاری به آن استحکام و قوت ارائه نداده و از شانس خوش ما ، پیش از رونمایی سمفونی مقاومت ، با اجرای غیر مترقبه موومانهای دوم و چهارم سمفونی ایثار که اتفاقا جزو بخشهای زیباتر آن اثر است ، حسابی ذوق زده مان کرد.

همین جا بگویم که پیش از ورود به سالن اجرا ، کنار یکی از ستونها قاب عکسی از زنده یاد “پرویز مشکاتیان” در کنار دو شمع روشن و رحلی و قرآنی تعبیه شده بود و هر کس به آن می رسید فاتحه ای و خدا رحمتش کندی نثار می کرد و خود مجید انتظامی هم در ابتدای اجرا ، از همگان خواست به یاد مشکاتیان برخیزند و فاتحه ای برای او بخوانند . او گفت : مشکاتیان نگذاشت چراغ موسیقی بی فروغ بماند و ما هم به او قول می دهیم که چراغ موسیقی کشورمان را روشن و تابنده نگاه داریم .

٣- و اما مرگ مشکاتیان این استاد برجسته سنتور کشورمان ، برای من خیلی متاثر کننده بود . راستش در مرگ مظلومانه و غریبانه ”ایرج بسطامی” چندین بار خواستم نکته ای را بنویسم اما هر بار به دلایلی این کار را نکردم . اکنون اما این سوال را مطرح می کنم که چرا کسانی که در موسیقی و آواز این کشور ناگهان اوج گرفتند ، به همان ناگهانی بایکوت شدند و از صحنه دور ماندند و هیچ تلاش دیگری برای به صحنه آوردن آنها فایده ای نکرد؟ لطفا به این سوال من جدی فکر کنید: ایرج بسطامی جوان فوق العاده مستعد کرمانی که مدتی در نزد “محمد رضا شجریان” شاگردی کرد و در آواز و تکنیکهای آن بسرعت به اوج رسید ، چرا ناگهان از صحنه حذف و بایکوت شد و چرا مجبور شد غریبانه به کرمان و بم برود و در آنجا بماند و اگر کنسرتی هم در داخل و خارج کشور می داد در نهایت سکوت و بی خبری بود ؟ چرا اکثر آلبومهای بسطامی پس از مرگش منتشر شد ؟
سوال دوم در همین زمینه این است که کسی چون “پرویز مشکاتیان” ( که داماد “محمد رضا شجریان” است ) او هم در زمینه سنتور نوازی پله های ترقی و شهرت را با سرعت خارق العاده ای طی کرد ، چرا ناگهان با شجریان مشکل پیدا کرد یا شجریان با او مشکل پیدا کرد و او هم طریق انزوا و کناره رفتن را پیش گرفت و دیگر مانند سابق ، در صحنه موسیقی کشورمان دُرفشانی و هنرنمایی نکرد ؟ ماجرا چیست ؟
جالب اینجاست که می بینیم “ایرج بسطامی” و “پرویز مشکاتیان” ناگهان در کنج انزوای خود و دوری مشترکشان از محمد رضا شجریان ، همدیگر را می یابند و چند کار مشترک با هم انجام می دهند که آن کارها هم اکثرا پس از مرگ بسطامی و شهرت دیرهنگام او ! منتشر می شوند .
من کاری به ماجراهای اخیر شجریان ندارم و اصلا هم نمی پرسم که چه شد بین او و “کیوان ساکت” شکراب شده و باز هم نمی پرسم که چرا ترانه های سیاسی تازه منتشر شده شجریان ، در مصاحبه های او همه اش زیر سر کیوان ساکت قلمداد می شود . مگر بین او و کیوان ساکت چه رفته است ؟ !
من فقط به مظلومیت هنرمندانی فکر می کنم که ناگهان اوج گرفتند و موسیقی کشورمان را تکانی جدی دادند اما به همان سرعتی که مشهور شدند کناره گرفتند و از صحنه کنار رفتند . آیا کسان دیگری هم مانند این دو بزرگمرد موسیقی کشورمان هستند که ما نمی شناسیم و احتمالا پس از مرگشان باید مشهور بشوند و برایشان باغ هنر ساخته بشود و بعد هم معلوم نشود پولهایی که برای ساخت این باغ هنر از مردم جمع شد به کجا رفت و چه شد ؟!
۴- امروز که در سکوت خیابانهای تهران به کیهان می آمدم یاد یکی از جمعه های داغ تابستان افتادم که اتفاقا آن جمعه هم با موسیقی گذشت اما به گونه ای دیگر :
تاکسی از میدان هفتم تیر به سمت پایین حرکت می کرد و در تقاطع طالقانی پشت چراغ قرمز ایستاد. پشت چراغ تنها ما بودیم و یک ۲۰۶ قرمز رنگ که صدای بلندگوهای خودرو را تا نهایت بالا برده بود و صدای “دبس دبس” های آن ، آسفالت خیابان شهید دکتر مفتح و به تَبَع ، تاکسی پیکان زهوار در رفته ما را می لرزاند !
راننده مسن تاکسی با نوعی افسوس ، رویش را از ۲۰۶ برگرداند و رو به من کرد و گفت : آقا ! من معذرت می خواهم ، ببخشید ، جسارت است ( همین طور این کلمات پوزش طلبانه را تکرار می کرد و من مانده بودم که برای چه این همه به سر و هیکل من نگاه می کند و عذر می خواهد) . سپس ادامه داد : به نظر من حیف نیست این جوانها وقت عزیز خودشان را با این آهنگهای بی معنی و پوچ تلف می کنند ؟
گفتم : بله ، درست می گویید .
بدون توجه به تایید من ادامه داد : واقعا حیف نیست به جای این شعرهای بی مصرف و بی خاصیت ، یک کدام اینها یک ترانه از مرضیه و حمیرا و مهستی نمی گذارند ؟!
تازه فهمیدم علت این همه معذرت خواهی پیرمرد راننده چیست !
۵- حالا که اینها را نوشتم و یادی از ایرج بسطامی کردم ، بد نیست این خاطره کیهانی را هم داشته باشید . فکر می کنم در این حال و هوا ، خستگی شما را بدر ببرد:

روزی که زلزله بم اتفاق افتاد ، در میان خبرهای رسیده به خبر مرگ “ایرج بسطامی” برخوردم . خبری که مثل خود زلزله برای من تکان دهنده بود. فورا “ناصریان” خدمتکار خوب تحریریه را فرستادم تا از یکی از کاست فروشیهای لاله زار ، یکی از آلبومهای بسطامی را بخرد و تاکید کردم حتما در جلد کاست ، عکس ایرج بسطامی باشد . پول هم به او دادم و خبرها را تنظیم کردم . ناصریان برگشت و نوار را به من داد و پول را هم پس داد . پرسیدم چرا ؟ گفت : فروشنده وقتی فهمید برای چه می خواهم از من پول نگرفت . خود کاست و نوار را به او دادم و جلد را سپردم تا از عکس بسطامی برای روزنامه امروز اسکن کنند . بعد به “محمد مهاجری” که آنموقع عضو شورای سردبیری کیهان بود زنگ زدم و گفتم : ببین ! می دانم حاج آقا شریعتمداری موافق چاپ عکسهای خوانندگان و سازها در کیهان نیست و در این زمینه خیلی احتیاط می کند ، اما ماجرا این است که بسطامی ، هنرمند خوبی است و حیف است که در خبر ما عکس او نباشد . یک کاری بکن صفحه خبرهای امروز شهرستانها را آقای شریعتمداری نبیند و خودت امضا کن و بفرست برود برای فیلم و زینگ . او هم قبول کرد .
کار صفحه ها تمام شده بود که دیدم صفحه را امضا کرده اما همچنان روی میزی گذاشته است که معمولا آقای شریعتمداری بقیه صفحه را می بیند . تا آمدم ترتیب صفحه را بدهم ناگهان آقای شریعتمداری گفت : این عکس کیست که وسط این صفحه کار کرده اید ؟ پریدم جلو و گفتم : حاج آقا ! این عکس یکی از هنرمندان موسیقی است که در زلزله زیر آوار مانده و مرحوم شده است . حاجی گفت : خبر را بدون این عکس کار کنید . به جلز و ولز افتادم و گفتم : حاج آقا ! ایرج بسطامی از هنرمندان آواز است و از آنهایی است که اهل هیچ خلاف و فسادی نبوده و حتی با اینکه کرمانی و بمی بوده ، لب به سیگار هم نمی زده چه برسد به تریاک ! او آنقدر سالم بوده که وقتی برادرش مرحوم می شود سرپرستی بچه های او را به عهده می گیرد و از این حرفها .
آقای شریعتمداری خیلی زود قانع شد و گفت : اگر این جوری است که می گویید عیبی ندارد ؛ صفحه برود برای چاپ . و من خوشحال شدم .
اما مسئله به همین جا ختم نشد . بچه های صفحه ادب و هنر که دیده بودند برای اولین بار عکس یک خواننده آواز ( البته بجز سید حسام الدین سراج ) در کیهان کار شده ، همان عکس اسکن شده را دو ستونی در صفحه ادب و هنر فردایش کار کرده بودند . محمد مهاجری هم که ویرش گرفته بود مرا اذیت کند همان موقع به آقای شریعتمداری می گوید : حاج آقا ! اشکالی ندارد عکس بسطامی را کار می کنید ؟ آقای شریعتمداری هم فورا می گوید : نه ! آقای دژاکام گفت این مرد ، هنرمند سالم و متعهدی بوده و اهل هیچ خلافی نبوده است . مهاجری هم نه می گذارد نه بر می دارد جواب می دهد : حرف دژاکام را ول کنید ؛ اگر از او بپرسید می گوید گوگوش هم آدم سالم و خوبی است !!
البته من همین جا چنین دیدگاهی را تکذیب می کنم ، اما مراتب صرفا جهت ادخال سرور در قلوب مومنین و مومنات نقل شد و هیچ ارزش دیگری ندارد !
پ . ن : همسرم می گوید در یکی از کتابهای دکتر شریعتی خوانده است که هر کس می خواهد ادای روشنفکری در بیاورد “شور امیروف” گوش می کند ؛ احتمالا این را برای طعنه زدن به من می گوید . من البته هر چه گشته ام این جمله را در کتابهای دکتر ندیده ام ؛ اگر کسی دیده است آدرسش را به ما هم بدهد . اما هر چه هست من از دو کار امیروف یکی همین شور و دیگری “بیات شیراز” بسیار بسیار خوشم می آید . در ضمن گفتم که یوتیوپ آن را پیدا کرده ام اما از آنجا که بلد نیستم از یوتیوپ دانلود کنم اگر کسی فایل صوتی این دو اثر ارزشمند را دارد برای من ایمیل کند ، ان شاء الله از خجالتش در می آیم .
نظر ۲